آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۸۸
یهودیان پس از یک سده کار تبلیغی، تفکر روشن فکری ما را چنان تربیت کرده اند که گوش و چشم را بر هر چه مورد پسند مربی اورشلیمی آن ها نیست، می بندند و بر هر اندیشه ی مخالف کنیسه، بی تامل زبان اعتراض باز می کنند. در این صد سالی که از ارسال خوراک گندیده و کپک زده ی تاریخی و ادبی و اجتماعی درباره ی ایران از سوی لابی های غربی برای روشن فکری ایران می گذرد، هرگز نپرسیده اند که آریایی دیگر چه صیغه ای است؛ چه گونه خشایارشا پنج میلیون نفر را برای جنگ به یونان برده است؛ از نیمه ساخت بودن تخت جمشید سر درنیاورده و از سبب آن نپرسیده اند؛ متوجه نبوده اند که لوگوی فراز سر به اصطلاح اورمزد کتیبه ی بیستون تعویض شده و قلابی است؛ از تسخیر مصر تا هند به دست اسکندر در زمانی بس کوتاه دچار شگفتی نشده اند؛ اعتراضی نکرده اند که چرا سکه های اشکانی با خط و تاریخ گذاری یونانی است؛ سیوالی نداشته اند که ساسانیان به ظاهر دویست سال در حال جنگ با رومیان، از چه روی به جای خنجر و شمشیر و گرز و نیزه، فقط کاسه بشقاب و گلدان نقره ساخته اند؛ پرسشی نکرده اند که اگر عرب در همان ابتدای قرن اول به ایران تاخته و این سرزمین را به زور و با زبان شمشیر مسلمان کرده، پس چرا کهن ترین مساجد ایران تاریخ قرن پنجم هجری دارد و تا قرن ها پس از ظلوع اسلام پاره قرآن نوشته ای هم در ایران نیافته ایم؛ حیرت نکرده اند که سلطان محمود غزنوی نوزده بار به هند لشکر برده باشد؛ باور داشته اند که مغول به عنوان بخشی از قتل عامی بزرگ، پانصد هزار را در نیشابور کشته و شهر را به آب شسته باشد؛ قبول دارند که هلاکوی مغول آخرین خلیفه ی عباسی را آن قدر در نمد مالانده تا جان باخته است؛ سیوال نکرده اند سرزمینی که تا پیش از ظهور صفویه بازار و کاروان سرا و حمام و آب انبار و پل ندارد، چه گونه گذرگاه کاروانیان، در مسر جاده ابریشم بوده است؛ با خود نگفته اند شیراز ساخت عهد کریم خان، از چه طریق، قرن ها ماقبل زندیه، به خیال و شعر حافظ و سعدی راه یافته است و بالاخره نپرسیده اند چرا شاه نامه ی هزار سال پیش، مشهور به سروده ای از اقلیم خراسان، سرزمینی که هنوز هم تکلم لغات بومی آن برای اقوام دیگر نامفهوم است، با لغات و زبان و حتی لهجه مردم تهران امروز شعر شده است؟!!
ظاهرا هیچ یک از این ناممکنات مسلّم و فاقد سند، در طول این همه سال، اسباب حیرت و پرسش و محرک طلب حجت و دلیل از جانب هیچ مدعی دانایی در ایران نبوده است، اما حالا علی رغم این همه مستندات و نشانه های آشکار، تنها بدان سبب که پرده از کار یهود در کشتار عمومی پوریم و نیز بازنویسی جاعلانه ی تاریخ برای امحاء آثار آن جرم برداشته ام، هر عالم و عامی دایما و بدون مقدمه و حتی بی خواندن مباحث جاری و مطالب کتاب ها، ارسال سیوال می کند که یهودیان چه گونه تمام مردم یک خطه را کشته اند و انتظار دارند صحنه های آن قتل عام را، درست به شیوه انجام شده، بر روی «دی وی دی» نمایش دهم!!!! آن ها با وجود توضیح های مکرر، حتی در اندازه ی فهم این منطق معمول نیستند که محقق تنها خود را مسیول اثبات مهجور ماندن تجمع و تولید از زمانی معین، به سبب قتل عامی بزرگ و به معنایی فقط کاشف جنازه است و نه مامور اداره ی تامینات برای شناخت نحوه ی قتل! آیا چنین دست به سینگان آگاه و نا آگاه کنیسه، به صورت دلقکانی خمار آلوده و بهانه گیر، در میان این نمایش جدید از مظاهر بلوغ ملی جلوه نمی کنند؟!!!
بر همین مبنا گمان دارم کسانی باید از دنبال کردن این نوشته ها بپرهیزند و موجب درد سر خویش نباشند، زیرا اندک اندک به حوزه هایی وارد می شوم که به کار عوام نمی آید و درک آن به نخبگان نشانه شناس محتاج است. می خواهم به عمده ترین حوادث پس از پوریم در منظقه ی بین النهرین و ایران بپردازم، که حکایت شنیدنی و شیرین ولی دردناکی از انهدام مطلق انسان تا زمانی معین و فقدان تجمع متمدنانه و مقتدرانه تا دورانی دیگر را بیان می کند و تکرار کنم که این ها مباحث بنیانی و مختص اندیشه های آزاد و آماده ای است که در کارگاه جعلیات یهودیان رنگ آمیزی نشده باشد.
اینک نه از مسیر داده های مورخینی که از گذرگاه هلسپونت و جنگ گوگمل و آتش زده شدن تخت جمشید و از این گونه حکایت ها گفته اند، بل با توجه به شهر و بندر و مجسمه و مقبره و تعداد بی شمار و متنوع مسکوکاتی که نام و تاریخ و تصویر دارند، از ورود اسکندر به مصر و شرق میانه باخبریم، چنان که اندک نشانه ای از او در ایران ندیده ایم و نمی شناسیم. با این همه می پرسم صرف نظر از افسانه های نادرست برخورد اسکندر با مجهول الهویه ی کاملی به نام داریوش سوم، در مجموعه ی ناتمامی به نام تخت جمشید، او در مسیر حرکت به شرق، با کدام ملت و قوم و سلطنت و قدرت و ارتش جنگیده، کدام نیروها در منطقه ی ما را مغلوب کرده و چرا از زبان اسکندر و مورخین گذشته و حال، مقابله ی او با آشوری ها و بابلی ها و اوژه ای ها و آرامی ها و رخجی ها و ثتگوشی ها و مودرایی ها و دیگر اقوامی به شرح نیست، که داریوش اول حضور و ستیز با آنان را در کتیبه ی بیستون ثبت کرده است، در حالی که فاصله ی میان حک کتیبه ی داریوش تا حمله ی اسکندر کم تر از دو قرن می شود؟!!! و اگر آثار حضور اسکندر را تا پایان استقرار سلسله ی سلوکی، یعنی یک قرن پس از میلاد مسیح ادامه دهیم، آن گاه سیوال، اندکی گسترده تر و به این صورت منتقل می شود که چهارصد سال تسلط اسکندر و سلوکیه، در منطقه ی وسیعی از شرق میانه، جز چشم انداز بی پایانی از نمایشات معماری و شهر سازی، در تمام اشکال و انواع خود، از مصر تا آسیای صغیر، کدام بازتاب و تاثیر تاریخی و فرهنگی را در مظاهر زندگی مردم پیشین این خطه به جای گذارده، چه قومی را به باورهای هلنی معتقد و چه ملتی را با زبان یونانی آشنا کرده است؟ اگر با تحول و تمایز و تغییری در برداشت های فرهنگی و در هستی منطقه به سبب ورود یونانیان و رومیان مواجه نمی شویم، پس این سیوالات ساده و آموزنده پاسخ روشنی پیدا می کند: هیچ تجمعی از اقوام ماقبل هخامنشی، به جز یهودیان، در مسیر ورود اسکندر و حکومت جانشینان اش، به علت وقوع پوریم، در صحنه شرق میانه، برای قبول و یا مقابله با این تغییرات، بر جای نبوده است!!!
«یهودیان که از این جریانات تکان خورده بودند و احساس می کردند که موجودیت مذهب شان به مخاطره افتاده، اکثرا به طرف حسیدیم متمایل شده، به آن ها گرویدند. چون پوبیلیوس، آنتیخیوس چهارم را از مصر بیرون کرد، به اورشلیم خبر رسید که آنتیوخوس کشته شده است. یهودیان از شادی سر از پا نشناخته به ماموران او حمله برده و از اورشلیم اخراج شان کردند، رهبران طرف دار یونان را کشتند و معبد خود را از کراهت شیطان پاک کردند. آنتیخیوس که نمرده بل مورد خفت قرار گرفته بود، بی پول و معتقد به این که یهودیان در لشکر کشی او به مصر خراب کاری و توطیه می کردند که یهودا را به بطالسه ملحق کنند، به اورشلیم تاخت، هزاران نفر زن و مرد یهودی را کشت، به معبد آنان بی حرمتی و آن را غارت کرد. منلایوس را دوباره به کار گماشت و فرمان داد که یهودیان را به زور یونانی کنند. او فرمان داد که معبد سلیمان را دوباره به زیوس هدیه کنند، به جای محراب قدیمی محرابی تازه بسازند و قربانی های معمول را متروک و تنها خوک قربانی کنند. اجرای سبت را ممنوع و ختنه کردن را جرم بزرگی اعلام کرد. در سراسر یهودا مذهب قدیم و آیین های آن ممنوع و مراسم یونانی با زور شمشیر تحمیل شد. هر یهودی که از خوردن گوشت خوک ابا می کرد یا کتاب مقدس به همراه داشت، زندانی و یا کشته می شد و هر جا کتاب آسمانی پیدا می شد آن را می سوزانیدند. به دستور او شهر اورشلیم را آتش زدند، دیوارهای اش را خراب کردند و سکنه ی یهودی اش را به بردگی فروختند. مردم خارجی را در آن جا سکونت داد، بر کوه صهیون قلعه ی جدیدی ساخت و پادگانی از سربازان خود را در آن جا گمارد تا به نام شاه حکومت کنند». (ویل دورانت، یونان باستان، ص ۶۵۱)
گرچه مقدمات و علت هجوم آنتیخوس به اورشلیم در نقل فوق به افسانه می ماند، اما تاریخ سلوکیه و اسناد یهود، ماجرای پر خشونت قلع و قمع کامل بنی اسراییل در ماجرای خشم آنتیخیوس چهارم را به خوبی ضبط کرده و اگر نظیر چنین شرحی بر مقاومت و عواقب آن، در مواجهه با اسکندر و سلوکیه، درباره هیچ قوم و تجمع و تمدن دیگری ثبت نیست و تاریخ کسان دیگری را نمی شناسد که همچون یهودیان حضور هلنیسم در شرق میانه را خطری برای معتقدات و هویت خویش بشناسند و برای حفظ آن ستیزه کنند، پس بر خردمند ثابت است که در زمان ورود اسکندر به بین النهرین، جز یهودیان تازه از انجام پروژه پوریم بازگشته، قوم و قدرت برخوردار از تمدن و اعتقادات دیگری، در این منطقه ساکن نبوده است تا عکس العملی در برابر اسکندر و سلوکیان نشان دهند!!!
این دومین نابودی کامل مرکزیت یهود در حیات ماقبل اسلام آنان است که نخستین آن را به صورت تخریب اورشلیم به دست بخت النصر می شناسیم، تصاویری که با تذکر قرآن کریم در باب دو بار انهدام یهودیان مطلقا منطبق است. مورخ شرح فوق درباره ی سرنوشت یهودیان در دوران آنتیخیوس چهارم را نه فقط بر مبنای منقولات مورخین و اسناد یهودی صحیح می بیند، بل با تطبیق و تلفیق آن با نتایج ملموس تاریخی، وقوع چنین حادثه ای را می پذیرد و ضربه ی آنتیخیوس را حتی از آن چه در زمان بخت النصر بر اورشلیم گذشته، سهمگین تر شناسایی می کند، زیرا که این بار یهودیان قادر نشدند با ظاهر کردن کورشی دیگر، رویای بازگشت و تجدید بنای اورشلیم را تحقق بخشند و به دنبال حمله انتقام جویانه ی آنتیخیوس، تا وقایع پس از جنگ جهانی دوم، یعنی در فاصله ی ۲۲۰۰ سال هرگز یهودیان در اورشلیم و یا هیچ نقطه دیگری از جهان مرکز معینی نداشته و در این دوران بس دراز جز به سرگردانی نزیسته اند. آن ها به صورت کلنی های به هم پیوسته مخفی، در سیمایی مبدل و غالبا در لباس عناصر فرهنگی مورد نیاز جوامع، از قبیل پزشک و ساحر و صنعتگر و آوازه خوان و نوازنده و فال بین و واعظ و مفتی و قاضی، که رسوخ به خصوصی ترین موقعیت ها را آسان می کرد، در میان ده ها ملت شرقی و غربی و آفریقایی، به ویژه پس از طلوع اسلام تحرک قومی داشته، ثروت میزبانان خود را اندک اندک و از راه های گوناگون، تا میزانی به مخزن کنیسه منتقل کردند که در زمان ما پرچم قدرت اقتصادی آشکار و پنهان یهود را همه جا برافراشته می بینیم.
مورخ علاوه بر این نشانه کلی، که سنگینی ضربه آنتیخیوس چهارم را اثبات می کند، به حواشی و ذیل های تورات نیز توجه می دهد که ناگهان در مقطع معینی از تاریخ شرق میانه، قریب سیصد سال پیش از ظهور مسیح و در حوالی حضور اسکندر بریده می شود و این خود برترین دلیل است که گسستگی ناشی از حمله ی آنتیخیوس در میان یهودیان تا به میزانی وسیع بوده است که دیگر رابی صاحب عقیده ای ظهور نکرده است تا دنباله ی تازه ای بر تورات از حوادث تاریخ یهود بنویسد. این مطلب، آشکارا پنهان شدن تاریخی و برنامه ریزی شده ی یهود برای حفاظت از قوم و نیز ارتزاق انگل وار از ریشه هستی دیگران را اثبات می کند تا جایی که صاحب نظران و متفکران یهود، پراکندگی قوم را موجب و عامل اصلی استحکام و بقا و قدرتمندی کنونی بنی اسراییل گرفته اند.
«خداوند به ما، امت برگزیده اش، آوارگی را به مثابه یک نعمت الهی عطا کرده است. و این مسیله، که همه آن را ضعف ما پنداشته اند، در واقع عامل قدرت ما بوده است. آوارگی، اکنون ما را در آستانه ی سلطه ی جهانی قرار داده است». ( مجموعه ی مقالات پژوهه ی صهیونیت، کتاب اول، ص ۴۸، بخشی از پروتکل یازدهم)
این راز آن هستی ویژه یهودیان است که جز غارتگری و مکر و آدم کشی بیمار گونه ی بی دلیل و ترحم، کم ترین نمایش آشکار از هویت مخصوص خود عرضه نمی کنند و جهان با معماری و هنر و موسیقی و معرف های معمول قومی آنان در طول زمان آشنا نیست، زیرا که توطیه چینی پنهان، اجازه ی تظاهرات و ظهور به آنان نمی داده است. آن ها پس از ۲۲ قرن مال اندوزی و رخنه های مخرب فرهنگی و آلودن تصورات نخبگان اسلامی به تصوف و عرفان و فلسفه و شعر و به کار بردن تدبیر موفقی در تفرقه، به صورت فرقه سازی های مذهبی، آن گاه که خود را آماده ی ظهور و حضور مجدد و آشکار ذر صحنه های تمدن آدمی و بازگشت دوباره به اورشلیم می دیدند،با به راه انداختن بزرگ ترین جنگ تاریخ جهان، سرمایه های خود را در مقیاسی مهیب به کار انداختند، تمام کشورهای شاخص را وام دار کنیسه کردند و سرانجام بهانه ای یافتند تا با چهره ی زجر کشیده ی معصومانی از هولوکاست جان به در برده، با تایید و حمایت همان دولت های بدهکار، طلب کارانه به اشغال فلسطین و اورشلیم بروند.
باری در نزدیک ترین مقطع تاریخ شرق میانه، از مبداء اقدام پوریم، یعنی ورود اسکندر به بین النهرین، که فقط قریب ۱۵۰ سال با حکومت خشایارشا و به خود رها شدن تخت جمشید فاصله دارد، بر موجودیت قومی و ملی هیچ قدرت کهن منطقه، از بابلیان و آشوریان و ایلامیان و دیگران اشاره ای نمی خوانیم و تنها از حضور یهودیان با خبریم!!! چنین تصویری با واقعیت تصرف آسان خطه ی وسیع شرق میانه به وسیله ی اسکندر و ادامه ی بی منازع حکومت دراز مدت سلوکیان نیز همخوان است، زیرا بومی مدافعی نیست تا با مهاجم مقابله کند، چنان که سعی سلوکیه برای الحاق مردم منطقه به هلنیسم را، تنها در مورد یهودیان ثبت شده می بینیم، در حالی که هیچ قوم دیگر به هلنیسم پیوسته یا همانند یهودیان علیه آن خروشیده را نیز سراغ نداریم!!!
به زودی و با خواست خداوند با تفحصی آشنا می شویم که معلوم می کند از ورود اسکندر به شرق میانه، در حوالی ۳۰۰ سال پیش از ظهور مسیح، تا سقوط تجمع شرقی امپراتوری روم و آغاز تسلط عثمانیان، در قریب ۱۴۰۰ سال پس از میلاد مسیح، یعنی در محدوده ی زمانی به وسعت ۱۷ قرن، سراسر شرق میانه و در مقطعی نجد ایران، به سهولت و بدون ثبت نشانه هایی از مقاومت بومی، در اختیار مقدونیان و یونانیان و رومیان بوده است، بی این که اثراتی از تسلط فرهنگی و دینی هلنیسم و یا زبان یونانی در این خطه بر جای مانده باشد!!! در این میان حضور رومیان در ترکیه ی امروز، تاریخ پایداری ۱۰۰۰ ساله دارد، آیا چه گونه می توان ناکامی آنان در انتقال زبان و باورهای هلنیستی به بومیان آن خطه را، در طول این همه سال، جز با نبود تجمع های دیرین در آن سرزمین توضیح داد؟ این روی داد عظیم و عجیب تنها و تنها در صورتی میسر است که منطقه را از حضور قدرتمند بومی و قومی و دولت های مقاوم و مقتدر و به معنایی دیگر تجمع انسانی دارای هویت، خالی بیانگاریم، زیرا که روی دیگر این سکه، یعنی رسوخ سریع زبان ترکی در همان منطقه پس از سقوط امپراتوری روم شرقی نیز، درست به همان علت میسر شده است، چرا که ترکیه امروز تنها از مهاجرانی تکثیر و پر شده است که از آغاز ترک زبان بوده اند، بی این که هیچ فرهنگ جان دار بومی در آن مداخله کند و اثری بگذارد و بدین ترتیب از لیدیاییان و دولت سارد، جز افسانه های هخامنشی بقایای دیگری بر جای نمی ماند.
این تصویر صحیح و غیر معیوب از شرق میانه ی پس از پوریم، مورخ را به حقایقی بس تکان دهنده هدایت می کند. کافی است نتایج تسلط بی بار و ناکامی کامل و ۱۷۰۰ساله ی هلنیسم و فرهنگ یونان و رومن را، با نتایج طلوع اسلام در همین خطه مقایسه کنیم که زبان ناشناس عرب را از گوشه های دور افتاده ی صحرا به تسخیر منطقه ی وسیع پوریم نزده و از آسیب مصون مانده غرب و جنوب جهان کنونی اسلام فرستاد، چنان که همین زبان سریع گسترده شده ی عرب، در برخورد با شرق پوریم زده، به علت فقدان مراکز تمدن و تجمع، عملکردی نداشت و با چنان خلاء فرهنگی و تمدنی مواجه شد که نخستین تجمع سیاسی – اقتصادی و فرهنگی و دینی قابل ذکر در ایران پس از پوریم، با مهاجرت ناشناسانی با نام صفویه شکل می گیرد، همان گونه که اولین تجمع ملی و سراسری ترکیه ی پس از پوریم را، مهاجران عثمانی سازمان داده و در نتیجه دو زبان مهاجر فارسی و ترکی، در این دو سرزمین، در جای زبان اسلام و قرآن نشسته است.
بدین ترتیب علت عدم رسوخ زبان عرب به شرق اسلامی را در وهله ی نخست و بنا بر آن چه باستان شناسی این حوزه تایید و اعلام می کند، باید فقدان مراکز مستعد تبلیغ و آموزش در ایران شناخت، با مردم اندکی از مهاجران پناه گرفته در قلاع، که به صورت تجمع پراکنده و کوچک و دور از هم، با فرهنگ ها و باورهای گوناگون، در چهار سوی مرزهای ایران جای گرفته اند، چنان که همین نبود تجمع انسانی، گسترش سریع زبان ترکی در آسیای صغیر و نیز ناکامی فرهنگ و هنر و صنعت قدرتمند یونانی و باورهای سرگرم کننده ی هلنی را در ایجاد و برقراری جای پای تاریخی و فرهنگی، در منطقه ی پوریم زده ی شرق، توضیح می دهد. در واقع امر و در نتیجه ی این بررسی های نو، باید گفت که در شرق میانه پس از پوریم، ابزار مقاومت در برابر دشمنان و مهاجران، یعنی حیات بومی مناسب مراوده و تاثیر پذیری و آموزش و مجرد تشکل های انسانی صاحب نفوذ و قابل شناسایی یافت نمی شده، چنان که اینک از ساکنان پس از پوریم در ایران و بین النهرین و آسیای صغیر، حتی به حدس و گمان نیز چیزی نمی دانیم. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۶ و ساعت ۳:۰ | نظرها در ناریا
نظرات