آقای جلالی. خبر می دادید تا آب و جارو کنیم! در باب سیوالات تان بنویسم که متاسفانه مسلمانان در باب تاریخ طلوع اسلام تحقیقات چشم گیری در هیچ زمانی نکرده اند و همان اوراق بی بها و بدون مدرک را کافی دانسته اند که از قرن چهارم به بعد، با دست آدم هایی بی هویت، ولی دشمن خو، چون ابن ندیم، تالیف شده و واضح است از آن نوشته ها جز افسانه هایی به قصد تحقیر اسلام چیزی به دست نیاید. بی راه نیست بگویم که اشارات مختصر من در یادداشت های اسلام و شمشیر و مرقومات بعدی آن، نخستین ارزیابی تاریخی معاصر از مسایل صدر اسلام است و تا همین جا، به مدد قرآن صدیق، یعنی تنها متن و مستند بی قرینه و شبهه ناپذیر درک درست از مسایل عهد پیامبر، حقایقی از آن دوران را باز یافته ایم که در فرهنگ و تالیفات اسلامی بی بدیل است. مثلا اثبات بازگشت اهل کتاب از باور به یکتایی خداوند در زمان پیامبر و توضیح در باب قصص قرآن، دو چراغ پر فروغ است که اگر بر سر دست بالا بگیریم، نه این که پاپ، بل بسا که بدنه ی خردمند و جست و جو گر مسیح و عزیر پرستان را، با هدایت آن نور به راه یکتایی خداوند و اعتراف به حقانیت اسلام باز گردانیم، هرچند شاهدیم بر کومه ای از این چراغ های تازه افروخته، که هر یک تابشی بر گوشه ی تاریک مانده ای از تاریخ ایران و اسلام است، کسانی گل پرتاب می کنند که مدعی زعامت فرهنگ اسلامی در این سرزمین اند و پاسخ شان همان کلام الهی است که: فروغ حقیقت را نمی توان با تف دهان خاموش کرد.
پذیرش حضور سریع و سراسری و رسوخ و باور اسلام در میان مهاجران ساکن شده در حواشی جغرافیای ایران، که می گویید بر اثر انعکاس آوازه ی حضور منادیان اسلام، بلافاصله عرصه ی خالی مانده ی ایران را پر کرده اند، زمانی ممکن است که همین صحنه های سینمایی کنونی از حوادث صدر اسلام را بی کم و کاست بپذیریم، یعنی عرب را از عهد عمر، شمشیر به دست، سر در پی ایرانیان گذارده بپنداریم که مرتبا کله و سر و دست مجوسان را به هوا پرتاب می کنند تا خود را به خراسان برسانند و اسلام را به بیست سال در سراسر اقلیم شرقی نجد عربستان، به ضرب خنجر و تازیانه، استوار کنند! در این صورت و بلافاصله رخ داد پلید پوریم و نیز ضرورت حضور مهاجران را نفی کرده و در جای آن امپراتوری قلابی ساسانیان را نشانده اید و نیز پاسخی بر این پرسش ندارید که عمر عجول در گسترش اسلام، چرا برای این همه آدم تازه مسلمان، در این عرصه ی پهناور، فرمان ساخت یک جایگاه عبادت خداوند تازه یافته را نداده است، که امروز مختصر اثری از آن بیابیم، زیرا که مساجد همیشه مورد احترام و به فرمان قرآن چندان لازم الرعایه بوده اند که شهرداری های امروز هم نمی توانند به بهانه ی احداث گذرگاه، حتی سقا خانه ای را تخریب کنند!
بدین ترتیب نمی توان میان این دو موضع معلق ماند، اگر رخ داد پوریم را با تبعات تخلیه ی منطقه ی ما از حضور آدمی بپذیریم، پس طبیعتا غلبه بر ذهنیات پیشین و بازگشت زندگی به گورستان خالی مانده ی ایران، بر اثر آوای دعوت اسلام، بسیار کند و به تدریج صورت گرفته، و حتی اگر قبول کنیم که این گونه مهاجرت ها، بلافاصله پس از آوازه ی اسلام آغاز شده، پس مسلمانان برای عرضه ی اسلام به مهاجران، باید تا تکمیل پروسه ی هجرت و تشکیل شهرها در مقیاسی که ساکنان آن از نظر اقتصادی و فرهنگی و سیاسی قابل عرضه ی دین جدید و دریافت از قرآن فخیم شوند، صبر می کرده اند، که با درک امکانات اندک آن زمان و استقرار باورهای پیشین در ذهن مهاجران، لااقل به سه قرن زمان نیاز بوده است، چنان که ده ها هزار نمونه ی پیش روی ندا می دهند که مردم بسیاری، به هزار سال هم نتوانسته اند برای خروج از دهکی، گامی به سمت رشد بردارند! پس حضور اسلام در حوزه های تازه شکل گرفته و مهاجر نشین اولیه در ایران، به گواهی فقدان ظواهر تجمع های بزرگ شهری و نایابی نماد های اسلامی و مساجد، پیش از قرن سوم هجری، دور از ذهن و تصور است. مشکل عمده ی کنونی ما این است که باور کنیم در چنین احوال و شرایطی، قبول ظهور این همه صاحب نظر اسلامی از مورخ و مفسر و مترجم و غیره، ممکن نیست و بپذیریم که در ساخت این همه استنادهای فرهنگی که از اوایل قرن اول هجری به نخبگان ایرانی متعلق می دانند دروغ هایی به قصد آشفته کردن امتیازات و اقتدار اسلام است که امروز پاپ اعظم را هم مشغول باز خوری نشخوار گونه ی آن می بینیم.
اما در باب احتمال فقدان نمادهای فرهنگی چون رقص و آواز و از این قبیل، به سبب نفی و حرمت اسلامی، هرچند که قرآن اشاره ی آشکاری به این نهی ندارد و قبایل مسلمان را می بینیم که از صحاری غربی آفریقا تا نجد عربستان و لبنان و مصر و کردستان و سراسر نوارهای زندگی در چهار سوی ایران و ساکنین سواحل جنوبی و ترک و سیستانی و بلوچ و زابلی و خراسانی و ترکمن و گیلک و مازندرانی و اردو زبان و قبیله نشین افغانی و غیره، در هر فراغت و مراسمی به ترنم و ترقص مشغول اند. بنا بر این نبود چنین بن مایه و مراسم فرهنگی و قبیله و قومی، در مربع میانی ایران، چنان که گفتم، دیرینه ی ساکنان آن را به رگه هایی از یهودیان نزدیک می کند که فقدان استقرار، آن ها را در ذخیره کردن و نمایش نشانه های قومی، چون معماری و هنر و لباس و آرایش و صنایع دستی و رقص و آواز و آلات موسیقی مخصوص و دیگر عوالم قومی و ملی ناتوان کرده است.
اگر قابل اثبات است که واحدهای قومی موجود در ایران پیشینه ی بومی ندارند و ترکیبی از مهاجر نشین های منفرد و مستقل اند که انتقال اسلام به آنان قرن ها زمان برده است، پس با تامل دوباره و دقیق در تاریخ برپایی مساجد جامع در شهرهای بزرگ ایران، نیاز به تالیف تاریخ ایران و اسلام جدید را جدی بگیریم و از جمله شمشیری را که یهودیان و مسیحیان به دروغ بر کمر مسلمین بسته اند، باز کنیم و به خودشان برگردانیم.
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۸۵ و ساعت ۲۲:۰
نظرات