ناریا

اسلام و شمشیر [12]

منظور من از تدبر و تحقیق در آیاتی که آشکارا درس نامه ای الهی است برای اصلاح و ترفیع خلق و خو و ظرایف رفتاری و گفتاری و دمیدن یقین و پرهیز از لغزش و حتی تنظیم امورات معمول زندگی رسول الله، تبیین این مطلب است که راز رسوخ قرآن عظیم در قلوب این همه مردم دور از هم، که حامل فرهنگ هایی نه چندان همطرازند و رمز و سرّ شادابی و سرزندگی همیشگی این متن متین و فاخر، در این است که کتاب خدا امانت …

منظور من از تدبر و تحقیق در آیاتی که آشکارا درس نامه ای الهی است برای اصلاح و ترفیع خلق و خو و ظرایف رفتاری و گفتاری و دمیدن یقین و پرهیز از لغزش و حتی تنظیم امورات معمول زندگی رسول الله، تبیین این مطلب است که راز رسوخ قرآن عظیم در قلوب این همه مردم دور از هم، که حامل فرهنگ هایی نه چندان همطرازند و رمز و سرّ شادابی و سرزندگی همیشگی این متن متین و فاخر، در این است که کتاب خدا امانت و آموزش نامه ی سلیم و سترگی است تا نه فقط رسول او، بل تمامی گردانندگان معمول امورات مدیریتی دنیا، از مسلم و غیر آن، بدانند که تطهیر بی دلیل و سرپوش گذاری پنهان کارانه بر ندانم کاری و عیوب کارگزاران و نمایندگان و استان داران و نان خوران و فرمان بران، نه تنها خلاف آموزه های قرآن است، بل بر سلامت روابط میان حاکم و تابع اثر می گذارد و اگر قرآن در جزییات هم، نظارت الهی در روابط با برگزیده ترین رسول را، به صدای بلند آیات بر همگان می خواند، پس هر صاحب مقامی که در پستو با همکاران خویش می نشیند و از آوار نا به سامانی ها و ندانم کاری ها و ستم های جاری بر خلق خدا می گوید، اما خلاف الگوی بزرگ قرآن، در آشکار و به هنگام ادای خطابه های رسمی و مصلحتی با مردم، می کوشد تا ناشایست و ناشی ترین عوامل خویش را، به خصالی بیاراید که در خمیره ی آن ها نیست، پس راه او از راه خدا جداست و جزایی خواهد برد که قرآن عظیم به ظالمین و طغیان کنندگان و ضالین وعده داده است.

«ستم کاران و از قماش آنان را، با مقتدای شان، که به جای خدا گرفته اند، گرد آورید، باز دارید و به درک بفرستید، تا بدانند که مسیول اعمال خویش اند». (صافات، ۲۲-۲۴)

پس عقوبت و مرحمت الهی را جدی بگیریم، به وظایف این جهانی خویش، برابر آموزه های قرآن وفادار و پایدار بمانیم و اگر در مسند قبول مسیولیت مردم نشسته ایم، شک نداشته باشیم که چنان قدرتی ناظر بر جزیی ترین اعمال ماست، که کم ترین ملاحظه کاری را حتی در باب پیامبر خویش مراعات نکرده است و در ابواب جمعی خود بدمیم که خداوند حامی سالکان ایمان است و چنان که خواهم آورد، دستور می دهد که بی ترس و بیم و اندوه و حزن و بی کم و کاست، همیشه و در هر زمان و همه جا، راه مستقیم تبعیت از قرآن جاویدان را گزینش کنیم.

«به همراه کسانی که تابع تو شده اند، چنان که امر کرده ام ثابت قدمی کنید، سرکش مباشید و بدانید که خداوند ناظر بر اعمال شماست. به ستم کاران مایل نشوید و به آتش نروید، مقامی را برتر از خدا نیانگارید، که بی یاور می مانید، در آغاز و انجام روز و زمانی از شب را نماز بگزارید که اعمال نیک بدی ها را خواهد سترد». (هود، ۱۱۲- ۱۱۴)

این خطاب صریح و بدون سفارش خداوند به پیامبر و نیز نخستین گروندگان و ایمان آورندگان به آیات الهی است. ذره ای ملاحظه کاری نوپایی مومنین در آن نمی بینیم، از تذکرات نه چندان با زبان خوش سرشار است، به توبیخ می ماند و این نه توبیخی در خفا، که قرار گرفته در مسیر چشم و گوش و قضاوت دوست و دشمن است و اگر آیات بسیاری را بخوانیم که خداوند، لاینقطع و حتی در مدینه، پیامبر را به دل داری و امید به آینده مستقیم و مطمین نگه می دارد، آن گاه معلوم می شود که ایمان و انتظار بی چشم داشت به اسلام و قبول جان فشانی تمام در راه آن، که از پس نزول کامل قرآن، تا روزگار ما، این همه پاک باز و سرسپرده، که بی کم ترین واهمه و یا رعایت خان و خانه و ایل و تبار و ضیاع و عقار، جان و مال خویش در ستیز با دشمن مشرک و غدار و حریص به آسانی نثار می کنند، پرتوی از ایمان و اثری از قبول مطلق آیات کامل قرآن اند و صریح حرف خود را بیاورم که پیامبر خدا هم تا رسیدن به مقامی که خدا و فرشتگان و مومنین به پیشگاه او صلوات بفرستند، راه درازی پیموده و آیه به آیه تربیت و تکمیل شده است:

«خدا و فرشتکان اش بر پیامبر صلوات می فرستند. ای ایمان آورندگان، بر او با خلوص و قبول تمام سلام کنید و صلوات فرستید». (احزاب، ۵۶)

بی فوت فرصت بار دیگر بگویم که نگاه مورخانه و سخت گیر، که تابع و سرسپرده ی مقلدانه ی داده های موجود نباشد و از لباس و مکاسب پیروی نکند، به قاری و مقید قرآن اجازه نمی دهد قبول کند خداوند برترین آیه ی ستایش از پیامبر والا را، در همان سوره ای قرار داده باشد که در آغاز و میانه ی آن، سخت ترین انذارهای عتاب آلود به پیامبر نیز مندرج است! پس رجوع و رسیدگی عالمانه به کتاب الهی، این اساس نامه ی ایمان به ملکوت و شناس نامه ی رجوع به تاریخ و هویت اسلام را، خصوص اگر ادعای سرپرستی دینی و فرهنگی مسلمین داریم، در شمار وظایف روز مره ی خویش گذاریم، به کتاب خدا پشت نگیریم، سرسری نیانگاریم، قدر قرآن کامل و شامل را بدانیم، راه نما قرار دهیم، برداشت از آن را به غرض دنیا نیالاییم، مظاهر و مقامات و نعم روزگار فریب مان ندهد، فرامین الهی را اسباب ارتزاق و عوام فریبی نپنداریم، خود را در جای مستحق جزا و عذاب الهی نگذاریم و بی واهمه به وظیفه ی امروزین هر مدعی زعامت امورات مسلمین گردن گذاریم که در تارک آن رسیدگی به درستی و نادرستی اسنادی می نشیند که هزار سال است اتکای متعصبانه به آن ها جز جدایی روز افزون و آلوده به خصومت و خشم نسبت به مومنی دیگر، ثمری نداده است و آدمی در می ماند که کدام دست این اوراق به راستی ضاله را، که کم و بیش با صفت اسراییلیات می شناسیم، همچنان در مجامع و مکاتب و مدارس اسلامی به عنوان مستنداتی در موضوع شناخت تاریخ و تمدن و فرهنگ دین مبین زنده نگه می دارد و اجازه ی اخراج نهایی آن ها صادر نمی شود؟!!

باری چند گامی دیگر در این بررسی ها مرا همراه شوید، تا به هنگام برداشت نهایی از فرموده ها و فرامین قرآن، زمینه های نسبی هماندیشی فراهم باشد و بدون گره زدن بر ابرو و بی دنبال کشی و توسل به عتاب تعصب آلود، قادر شویم به قدر خردلی راه بازگشت به قرآن و گذر به جنت و اقتدار اتحاد دوباره ی اسلامی را بگشاییم و از آن مسیر خارج شویم که باری تعالی، به صراحت و مکرر، عبور از آن را وصول به دایره ی کفر و شرک می شمارد:

«کار آنان که در دین تفرقه می اندازند و شعبه شعبه می کنند با خداست تا به تبعات آن آگاه شان کند. (انعام، ۱۵۹) منادی او و پرهیز کار و نماز گزار باشید و در زمره مشرکین نشوید که دین را فرقه فرقه و شعبه شعبه می کنند و هر یک به داشته های خویش دل خوش اند». (روم، ۳۱ و ۳۲)

چرا چنین خطاب های روشن بی ابهامی پشت هیچ یک از ما را نمی لرزاند و از خیال مان گذر نمی کند که اشاره ی الهی متوجه حال و روزگار ماست؟ آیا آن چه که امروز در میان مسلمین می گذرد منطبق با آیاتی از سوره ی روم و انعام نیست که در نقل های فوق آمده است؟ آیا مگر تفرقه و شعبه گرفتن در دین جز این است که هر فرقه ای خود را تابع نام هایی می داند، که در سالم ترین صورت خود دون خداوندند؟ و آیا خداوندی که برترین رسول خود را فقط در قدر و اندازه ی آدمیان دیگر به رسمیت می شناسد، ما را بدون مجازات می گذارد اگر به اقتدای کسانی، نه دون خداوند، که دون رسول او هم رضایت می دهیم. به نام هایی رجوع کنید که تابعین هر شعبه ی دین، خود را دنباله رو و مومن و مرید آنان می شمارند، آیا جز آدمیان اند و مگر قرآنی به همراه آورده اند؟!! ابتلای رعب آور و سقوط به سافلینی که امروز مسلمین بدان دچارند، در این بینه معلوم است که آیات قرآن مایه ی وحدت را، آن هم با تعبیر و تفسیر و ترجمه هایی که جان مایه ی قرآن از آن جداست، علیه یکدیگر و در گسترش اختلاف به کار می برند!!!

سخن دیگران تو را به حزن دچار نکند تمام عزت از آن خداست که شنوا و داناست. (یونس، ۶۵)

بر تو حکایات رسولان و انبیا را می خوانیم تا قوی دل شوی  و این کتاب بر حق برای موعظه و تذکر به مومنین است. (هود، ۱۲۰)

به آن چه مامور شده ای با صراحت اعلام کن و از مشرکین دور شو. مسخره کنندگان را به ما واگذار. گرچه می دانیم از گفتار آنان دل تنگی. به ستایش پروردگار بپرداز و بر او سجده بیاور و خدا را بندگی کن تا زمانی که به یقین برسی. (حجر، ۹۲ به بعد)

به مدد الهی صبور باش، دل تنگ مشو و از مکر آن ها خود را در تنگی مگیر. (حجر، ۱۲۷)

صبر کن که وعده ی الهی درست است، از گناهان خود استغفار کن و بامداد و شامگاه به تسبیح و ستایش خداوند باش. (مومن، ۵۵)

در همین چند آیه تامل کنید که به تصادف گزیده ام و مشابه بسیار دارد، تا آن سخن من گواهی بیابد که هیچ دون خدایی مقام متابعت ندارد و اگر بخواهیم قضاوتی برابر قرآن کنیم، باید به این قبول بگراییم که پیامبر والا مقام نیز در اجرای فرامین الهی و در برابر مکاری ها و شگردها و وعده های بت پرستان و مشرکین و یهودیان و نصاری، به طور دایم و پیوسته نیازمند دل داری و اطمینان و قوت قلبی بوده است که مضمون گروهی از آیات را تشکیل می دهد، آیاتی که به روشنی سایه ای از تردید و ترس را در قلب رسول الله منعکس می کند. تردید و ترسی که تنها به قدرت قرآن، نه فقط در سینه ی پیامبر خدا باقی نمی ماند، بل به روزگار ما، کم ترین ردی از آن، در ضمیر کودکی نیست که به تانک دشمن آزادی و دین، سنگ پرتاب می کند.   

پس معلوم بدانید که قرآن راه نما به اشخاص نمی پردازد، کسی را بر دیگری برتر نمی گوید و به تعدد و تکرار توجه می دهد که دون خداوند جز آفریده ای نیست و مقامی ندارد، مگر به تقوی و اسلام و تزکیه و انفاق و پاکی و صلوه و رعایت حق دیگران، و اطاعت و پیروی و پرستش را خاص ذات باری می داند، در این مسیله میان فرشته و انسان و رسول و تابع تفاوتی قرار نمی دهد، چنان که اجابت درخواست ها را با مراجعه ی مستقیم به درگاه خود میسر می داند، کسی را واسطه ی مراحم الهی نمی شناسد و شفاعت دون خویش را در جای علم و آگاهی وحدانی نمی گذارد و وجود شفیع را در آستان حساب رسی قیامت نفی می کند.

«آن کس از میان بشر که به او کتاب و فرمان و نبوت داده ایم، در اندازه ای نیست که بگوید به جای خداوند مرا بپرستید و انبیاء و فرشتگان را خدا بپندارید، این دعوت به کفر پس از قبول اسلام است». (آل عمران، ۷۹ و ۸۰) «به آنان که از روز حشر و حضور در پیشگاه الهی هراسان اند یاد آوری کن که تقوی پیشه کنند زیرا جز خداوند یاور و شفیعی نخواهد بود». (انعام، ۵۱)  

راستی که قرآن عدالت مطلق است و می توان گواهان بسیار از میان آیات احضار کرد تا بر عدل بی ارفاق و استثنا و خاصه شماری خداوند شهادت دهند. بندگان، از دیدگاه الهی، عناصری خام و ناآزموده و با طبیعت مستعد لغزش اند و پروردگار در مراتب متعدد توجه می دهد که غرض از رسالت و نبوت، کاستن از عیوب آدمیان و ارایه ی آموزش است، مهربانانه راه بازگشت به حق را گشوده می گذارد و توبه را، به لفظ و به کردار، نافی انحرافات ناخواسته و از روی نادانی می داند، چنان که قبول نمی کند کسی پس از ایمان و علم و اعتقاد به اسلام، از راه درست برگردد، زیرا که او را فاسق و در ضلالت آگاهانه می داند و نه خطا کاری جاهل و مستحق ارفاق.

«از آن ها که پس از ایمان، منکر شدند و بر کفر خود افزودند، توبه قبول نمی شود و در زمره ی گم راهان قرار می گیرند». (آل عمران، ۹۰)

این تاکید الهی مبین آن است که در دیدگاه خداوند، قبول اسلام مندرج در قرآن، وصول به آگاهی مطلق است و باز گشت از این ایمان، انکار مغرضانه و کافرانه ی کلام خداست. پس مسلمان را راه نمایی جز قرآن نیست، اطاعت از فرامین مستقیم الهی باید که فرض او باشد و بداند که کتاب خدا سرشار از بیان دسیسه هایی است که عامل آن ها را یهودیان معرفی می کند تا آن جا که قرآن را به درجاتی می توان یک کتاب انذار و پرهیز از یهود و نصاری گرفت، چنان که سر انجام و پس از بارها دعوت به گفت و گو و مراجعه به اسناد پیشینیان و یاد آوری اشتراکات، آن گاه که زمینه های هدایت را در میان صاحبان پیشین کتاب منتفی می بیند و آن ها را دشمنی آگاه و غرض ورز و خبیث می یابد، سرانجام فرمان نهایی خداوند صادر می شود و یهود و نصاری را در زمره ی مشرکان نجس و ملزم به پرداخت جزیه قرار می دهد.

«ای ایمان آورندگان مشرکان نجس اند و بعد این سال به مسجد الحرام وارد نشوند… با اهل کتابی که به خدا و روز بازگشت ایمان نمی آورند، حرام خدا و رسول اش را قبول ندارند و دین حق را نمی پذیرند، ستیزه کنید، تا به مذلت جزیه دهند. یهود عزیر و نصاری عیسی را پسر خدا می دانند. این گفتار با سخن کافران پیشین برابر است. خدا جان شان را بستاند که ایجاد انحراف می کنند. رهبانان و احبار، دون خداوندی چون مسیح پسر مریم را به خدایی می گیرند و حال آن که حکم شده بود فقط خداوند سبحان بی شریک را بپرستند. چنان است که بخواهند نور خدا را با دهان شان خاموش کنند». (توبه، ۲۸-۳۲). (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۸۵ و ساعت ۳:۳۵

نظرات

  • مدیر سایت
    31 شهریور 1391 -
    با سلام جناب x از ارسال ایمیل سپاس گذاریم شخص فردوسی و کتاب اش از شوخی های یهودیان با فرهنگ آدمی است. با تشکر و سپاس مدیر سایت : info@karangbooks.com http://www.naria.asia ................................................ >> پنجشنبه، ۳۰ شهریور ماه ۱۳۹۱ ساعت ۱۵:۱۲ >> x@yahoo.com (پست قبلی در مورد زندگی و آثار احمد شاملو بود تا شما ابتدا با این شاعر آشنا شوید) من شخصا باور نمیکردم که احمد شاملو که بی شک یکی از بهترین شاعران معاصر این عصر بوده چنین به فردوسی حماسه سرای بزرگ ایرانی که هر کدام از ما ایرانیان بی واسطه به او مدیون هستیم ، حمله کند و از او انتقاد کند . چند وقت پیش متن انتقادات شاملو از فردوسی را در کتابی خواندم ؛ باورم نمیشد به همین خاطر در اینترنت به جستجو پرداختم و چندین سایت معتبر این قضیه را تایید کردند. نمیدانم شاملو بعدها در این رابطه پاسخی به مردم و نویسندگان و شاعران داد یا نه اما همین که شاعران و نویسندگانی همچون مهدی اخوان ثالث ، کرمی و سایر افراد از او انتقاد کردند دال بر این قضیه است که شاملو این حرفهای بی اساس را بر اساس پاره ای از احساسات و عقده های شخصی خویش نثار فردوسی بزرگ می کند.من جوابی برای مرحوم شاملو ندارم چون در قید حیات نیست ولی حکیم طوس خود جواب شاملو و حامیان وی را به بهترین نحو پاسخ داده است جواب حکیم ابوالقاسم فردوسی به سخنان بی اساس احمد شاملو: بر این نامه بر ، سالها بگذرد همی خوانَد آنکس که دارد خرد نگه کن که این نامه تا جاودان درفشی بـود بر سر بـخـردان ازو هرچه اندر خورد باخرد دگر بر ره رمز، معنی بـَرَد هرآنکس که دارد هُـش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین ماجرا چه بود؟ سال 1369 به دعوت "مركز پژوهش و تحليل مسائل ايران" ـ سيرا (CIRA) ـ جلساتي در دانشگاه بركلي كاليفرنيا منعقد گرديد كه هدف ظاهري آن، بررسي هنر و ادبيات و شعر معاصر فارسي بود. در اين جلسات عمدتاً روشنفكران معاند و سكولار همچون هما ناطق، محمد عنايت و ... سخنراني داشتند. سخنران يكي از اين جلسات احمد شاملو بود، كه وي با ايراد سخناني جنجالي پيرامون شاهنامه به مباحث زيادي درباره خود دامن زد.(1) صحبتهاي شاملو في‌البداهه بود و حاضران در جلسه نوشته‌اند كه او گفت: براي مبارزه با جهل و تعصب، بايستي باورها و اعتقادات مردم را تغيير داد و يكي از آنها باور غلطي است كه ما به «شاهنامه» پيدا كرده‌ايم. شاهنامه پر از جعل واقعيت‌هاست فردوسي، هم‌نژادپرست و فئودال بود و كاري كه در شاهنامه كرده است عبارت است از دفاع از طبقه و گروه خودش. متن سخنانی که شاملو در سخنرانی دانشگاه برکلی داشت: شاملو می گوید: می گوید : همه‌ى‌ خودکامه‌هاى‌ (تمام پادشاهان ) روزگار ديوانه‌ بوده‌اند. می گوید: خودکامه‌هاى‌ تاريخ‌ از دَم‌ يک‌ يک‌ چيزى‌شان‌ مى‌شده‌: همه‌شان‌ از دَم‌، مَشَنگ‌ بوده‌اند و در بيش‌ترشان‌ مشنگى‌ تا حد وصول‌ به‌ مقام‌ عالى‌ ديوانه‌ى‌ زنجيرى‌ پيش‌ مى‌رفته‌ می گوید: دُمبشان‌ را توى‌ بشقاب‌ گذاشته‌اند و بعضى‌ جاهاشان‌ را ليس‌ کشيده‌اند و نابغه‌ى‌ عظيم‌الشأن‌ و داهى‌ کبير و رهبر خردمند چَپان‌ِشان‌ کرده‌اند که‌ يواش‌يواش‌ امر به‌ خود حريفان‌ مشتبه‌ شده‌ و آخرسرى‌ها ديگر يکهو يابو ورشان‌ داشته‌ است‌ می گوید:فقط‌ ميان‌ مجانين‌ تاريخى‌ حساب‌ کمبوجيه‌ى ‌ بينوا از الباقى‌ جداست‌. اين‌ آقا از آن‌ نوع‌ مَلَنگ‌هايى‌ بود که‌ براى‌ گرد و خاک‌ کردن‌ لزومى‌ نداشت‌ دور و برى‌ها پارچه‌ى‌ سرخ‌ جلو پوزه‌اش‌ تکان‌ بدهند يا خار زير دمبش‌ بگذارند. چون‌ به‌قول‌؛ معروف‌ خودمان‌ از همان‌ اوان‌ بلوغ‌ ماده‌اش‌ مستعد بود و بى‌دمبک‌ مى‌رقصيد. می گوید : (انوشیروان عادل )اين‌ حرام‌زاده‌ى‌ آدم‌خوار با روحانيان‌ مواضعه‌ کرده‌ که‌ اگر او را به‌جاى‌ برادرانش‌ به‌ سلطنت‌ رسانند ريشه‌ى‌ مزدکيان‌ را براندازد. می گوید :(به حالت تمسخر)زنده‌ است‌ نام‌ فرخ‌ نوشيروان ‌ به‌ عدل گرچه‌ بسى‌ گذشت‌ که‌ نوشيروان ‌ نماند. بيچاره‌ سعدى ‌ ! می گوید : این چند بیت فردوسی را رد می کند و آن را نشان جامعه طبقاتی می داند سپاهى‌ نبايد که‌ با پيشه‌ور به‌ يک‌ روى‌ جويند هر دو هنر يکى‌ کارورز و دگر گُرزدار سزاوار هردو پديد است‌ کار چو اين‌ کار آن‌ جويد آن‌کار اين ‌پر آشوب‌ گردد سراسر زمين‌! می گوید : حضرت‌ فردوسى ‌ در بخش‌ پادشاهى‌ ضحاک ‌ از اقدامات‌ اجتماعى‌ او چيزى‌ بر زبان‌ نياورده‌ به‌ همين‌ اکتفا کرده‌ است‌ که‌ او را پيشاپيش‌ محکوم‌ کند، و در واقع‌ بدون‌ اين‌که‌ موضوع‌ را بگويد و حرف‌ دلش‌ را رو دايره‌ بريزد حق‌ ضحاک ‌ بينوا را گذاشته‌ کف‌ دستش‌. می گوید : شما برويد درباره‌ى‌ اين‌ گرفتارى‌ ( مار بر دوش ضحاک )مسخره‌ از فردوسى ‌ بپرسيد، چرا مى‌بايست‌ براى‌ تهيه‌ى‌ اين‌ ضماد کسانى‌ را سر ببرند؟ چرا از مغز سر مردگان‌ استفاده‌ نمى‌کردند؟ به‌ هر حال‌ براى‌ دست‌ يافتن‌ به‌ مغز سر آدم‌ زنده‌ هم‌ اول‌ بايد او را بکشند، مگر نه‌؟ خوب‌، قلم‌ دست‌ دشمن‌ است‌ ديگر. می گوید : چيزى‌ که‌ فردوسى ‌ از شما قايم‌ کرده‌ و درجاى‌ خود صدايش‌ را بالا نياورده‌ انقلاب‌ طبقاتى‌ او بوده‌؛ ثانياً با کمال‌ حيرت‌ درمى‌يابيد آهنگر قهرمان‌ دوره‌ى‌ ضحاک ‌ جاهلى‌ بى‌سروپا و خائن‌ به‌ منافع‌ طبقات‌ محروم‌ از آب‌ درآمده‌! می گوید : (کشف بزرگ شاملو در شاهنامه)درميان‌ همه‌ى‌ تاجداران‌ شاهنامه ‌ى ‌ فردوسى ‌ ، ضحاک ‌ تنها کسى‌ است‌ که‌ نمى‌تواند بگويد: منـم‌ شـاه‌ با فـره‌ى‌ ايـزدى ‌ هَمَم‌ شهريارى‌، هَمَم‌ موبدى می گوید : وقتى‌ که‌ رد اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را توى‌ تاريخ‌ بگيريم‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ مى‌رسيم‌ که‌ ضحاک ‌ فردوسى ‌ درست‌ همان‌ گئومات ‌ غاصبى‌ است‌ که‌ داريوش ‌ از برديا ساخته‌ بود. می گوید : آن‌ اشتراک‌ در کدخدايى‌ که‌ بيرونى‌ به‌ ضحاک ‌ نسبت‌ داده‌، همان‌ تهمت‌ شرم‌آورى‌ است‌ که‌ بعدها به‌ آئين‌ مزدک‌ نيز بسته‌ شد می گوید : بر اثر تبليغات‌ سويى‌ که‌ فردوسى‌ بر اساس‌ منافع‌ طبقاتى‌ و معتقدات‌ شخصى‌ خود براى‌ (خراب کردن ضحاک )کرده‌ به‌ بدترين‌ وجهى‌ لجن‌مال‌ مى‌کنيم‌ و آنگاه‌ کاوه‌ را مظهر انقلاب‌ توده‌اى‌ به‌حساب‌ مى‌آوريم‌ در حالى‌ که‌ کاوه ‌ در تحليل‌ نهايى‌ عنصرى‌ ضدمردمى‌ است‌. می گوید : به‌ اين‌ ترتيب‌ پذيرفتن‌ دربست‌ سخنى‌ که‌ فردوسى ‌ از سر گريز عنوان‌ کرده‌ به‌صورت‌ يک‌ آيه‌ى‌ مُنْزَل‌، گناه‌ بى‌دقتى‌ ماست‌ نه‌ گناه‌ او که‌ منافع‌ طبقاتى‌ يا معتقدات‌ خودش‌ را در نظر داشته‌. می گوید : تاکنون‌ هيچ‌ محققى‌ به‌ شما نگفته‌ است‌ که‌ شاهنامه ‌ى ‌ فردوسى ‌ ، اگر در زمان‌ خود او ؛ حدود هزارسال‌ پيش‌ از اين‌ مبارزه‌ براى‌ آزادى‌ ايران‌ عربزده‌ى‌ خليفه‌زده‌ى‌ ترکان‌ سلجوقى‌ زده‌ را ترغيب‌ مى‌کرده‌، امروز بايد با آگاهى‌ بدان‌ برخورد شود نه‌ با چشم‌ بسته‌. می گوید : به‌ ما چه‌ که‌ فردوسى ‌ جز سلطنت‌ مطلقه‌ نمى‌توانسته‌ نظام‌ سياسى‌ ديگرى‌ را بشناسد؟ می گوید : پس‌ در واقع‌ آن‌ چه‌ به‌ قيام‌ کاوه ‌ تعبير مى‌شود، کودتايى‌ ضدانقلابى‌ براى‌ بازگرداندن‌ اوضاع‌ به ‌روال‌ استثمارى‌ گذشته‌ بوده. می گوید : انديش‌مندان‌ وطن‌ ما که‌ از قضا تعدادشان‌ چندان‌ هم‌ کم‌ نبوده‌ هرگز به‌درستى‌ نتوانسته‌اند پاک‌ و ناپاک‌ و شايست‌ و ناشايست‌ و درست‌ و نادرست‌ افکار و عقايد را چنان‌ که‌ بايد با جامعه در ميان‌ نهند. می گوید : حافظ ‌ هم‌ که‌ به‌ اعتقاد من‌ تاج‌ سر همه‌ى‌ شاعران‌ همه‌ى‌ زبان‌ها در همه‌ى‌ زمان‌ها است‌ می گوید : (تصوف‌) پس‌ از آنکه‌ نقش‌ سياسى‌ اجتماعى‌ خودش‌ را به‌ انجام‌ رساند، پادشاهان‌ ايران‌ آن‌ را از درونمايه‌ى‌ فرهنگى‌ و مليش‌ خالى‌ کردند و به‌صورت‌ پفيوزى‌ و مفتخورى‌ و درويش‌ مسلکى‌ درش‌ آوردند و ازش‌ آلت‌ معطله‌ ساختند می گوید : اگـر گفته‌اند انوشيروان‌ آدمکش‌ دودوزه‌باز فرصت‌طلب‌ مظهر عدل‌ و انصاف‌ بوده‌، اين‌ حکم‌ را هم‌ مانند وحى‌ منزل‌ پذيرفته‌ايم‌ می گوید : اگر فردوسى ‌ اشتباه‌ کرده‌ يا ريگى‌ به‌کفش‌ داشته‌ و اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را به‌ آن‌ صورت‌؛ جازده‌، حتی طبقه‌ى‌ تحصيل‌ کرده‌ و مشتاق‌ حقيقت‌ ما نيز حکم‌ او را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذيرفته‌اند. من‌ موضوع‌ قضاوت‌ نادرست‌ درباره‌ى‌ نهضت‌ تصوف‌ يا اسطوره‌ى‌ ضحاک‌ را به‌عنوان‌ دو نمونه‌ى‌ تاريخى‌ مطرح‌ کردم‌ ... تا آگاه‌ باشيد چه‌ حرام‌زادگانى‌ بر سر راه‌ قضاوت‌ها و برداشت‌هاى‌ ما نشسته‌اند. می گوید : فردا دوباره‌ اگر تو اشتباه‌ کنى‌، سلامت‌ و هستى‌ مرا به‌خطر مى‌اندازى‌ و اگر من‌ به‌ غلط‌ بروم‌، تو را به‌ بى‌راهه‌ مى‌کشم‌. خطر کم‌ دانستن‌ از خطر ندانستن‌ بيش‌تر است‌. واقعاً راست‌ گفته‌اند قديمى‌هاى‌ ما که‌ :نيمه‌ حکيم‌ بلاى‌ جان‌ است‌ نيمه‌ فقيه‌ بلاى‌ ايمان‌. می گوید : کوتاه‌ترين‌ فاصله‌ى‌ ميان‌ دو نقطه‌ خط‌ راست‌ است‌ بى‌گمان‌، اما در هندسه‌ به‌ ما آموخته‌اند که‌ همين‌ نکته‌ى‌ از آفتاب‌ روشن‌تر هم‌ تا به‌طور علمى‌ اثبات‌ نشود، قابل‌ اعتنا نمى‌تواند بود. می گوید : انسان‌ ذى‌شعور فقط‌ به‌ چيزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ يافته‌ باشد. با تجربه‌ى‌ عينى‌، علمى‌، عملى‌، قياسى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرايط‌ زمانى‌ و مکانى‌. می گوید :انسان‌ يک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ بايد مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌بندى‌ شده‌ را بى‌دخالت‌ مستقيم‌ تعقل‌ خود بپذيرد. پذيرفتن‌ احکام‌ و تعصب‌ ورزيدن‌ بر سر آن‌ها توهين‌ به‌ شرف‌ انسان‌ بودن‌ است‌. می گوید :جنگ‌ و جدل‌هاى‌ عقيدتى‌ فقط‌ بر سر اين‌ راه‌ مى‌افتد که‌ هيچ‌ يک‌ از طرفين‌ دعوا طالب‌ رسيدن‌ به‌ حقيقت‌ نيست‌ و تنها مى‌خواهد عقيده‌ سخيفش‌ را به‌کرسى‌ بنشاند. و چنين‌ جنگ‌ و مرافعه‌يى‌ درست‌ به‌ همين‌ سبب‌ حقير و بى‌ارزش‌ و اعتبار و خاله‌زنکى‌، وهن‌آميز و در نهايت‌ امر مأيوس‌ کننده‌ است‌. در آخر: اين سخنان واكنشهاي افراد زيادي را عليه شاملو برانگيخت كه به مواردي اشاره مي‌كنيم. هفته‌نامه نيمروز با اشاره به جنجالي كه شاملو به خاطر استهزا و هتك حكيم ابوالقاسم فردوسي آفريد، نوشت:«شاملو در سفر گذشته در بركلي ضمن سخناني با استناد به حرفهاي دوستش علي حصوري، به حكيم فردوسي حمله كرد و ضحاك را كه فردوسي از او ]او را[ به خاطر بي‌عدالتي‌ها و حق‌كشي‌هايش در شاهنامه شديداً مورد انتقاد قرار داده است، به سختي ستود»(3) حسن شهباز ؛ جاسوس بازنشسته امريكا و رئيس سابق كلوپ روتاري رنچو لوس‌آنجلس ـ شاملو را شاعري معرفي كرد كه آرمانهاي سياسي‌اش همه جهات شاعرانه‌اش را تحت‌الشعاع خود قرار داده و گفت: «موضوعي كه موجب شگفتي است پي‌ورزي پژوهشگر متعهد در تحميل عقايد ماركسيستي است. آقاي احمد شاملو به كاربردن واژه‌هاي توهين‌آميز را روانه مي‌دارند و از اهانت به مقدسات يك جامعه خودداري نمي‌كنند. براي اين كه از عقايئ اشتراكي خود حمايت كنند»(4) مهدي اخوان ثالث نيز در واكنش به اين سخنان، در يك جلسه شعر خواني در پاريس گفت: «شاملو مي‌گويد كاوه لمپن بوده، حالا بوده، مگر چه اشكالي دارد؟ تو كه طرفدار «لمپن‌ها» بودي! كجاي كاري بچه؟ مطرح بودن به هر قيمتي؟ آخر يعني چه؟»(5) و نشريه ديگري در خارج از كشور نوشت:«احمدخان شاملو ـ متخلص به الف. بامداد ـ هم كه از ديرباز خود را كارشناس ادب و فرهنگ ايران دانسته‌اند و اخيراً هم به ميمنت و مباركي وارد جمع مورخان و جامعه‌شناسان صاحب فتوي درآمده‌آند، في‌الواقع جزو «ناشي‌»هايي نيستند كه سرنا را از سرگشادش مي‌زنند... فقط مي‌پردازيم به عناد بي‌پايه ايشان با شعر و ادب كلاسيك ايران و اخيراً كينه‌ورزي او با تاريخ ما »(6) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 هفته نامه نیمروز،چاپ خارج از کشور،شماره 62،مورخ 21/2/1369،متن سخنرانی شاملو ص 8. 2 کیهان سلطنت طلب،چاپ لندن،شماره 299،مورخ 6/2/1369. 3 هفته نامه نیمروز،چاپ خارج از کشور،شماره 265،مورخ 30/2/1373. 4 کیهان سلطنت طلب،چاپ لندن،شماره 301،مورخ 20/2/1369. 5 ماهنامه دنیای سخن،شماره 33،مهدی اخوان ثالث،اول واخرشاهنامه،ص 26. 6 نشریه شاهین،چاپ خارج ازکشور،شماره 2،مورخ 1369. Content-Type: text/html, Charset: utf-8