تاریخ از لابه لای سطور کتابهایی که بدون غرض ورزی و جعل تاریخی نوشته می شوند، رخ عیان کرده و حقایق درون را باز می تاباند. ناصر پورپیرار نویسنده کتاب دوازده قرن سکوت – با اغماض از نقص هایی چند که در آن مشهود است – به سوی این نوع تاریخ نگاری گام برداشته است. اهل تهران است و با 120 سال سابقه اجدادی در آنجا و با گذر از 60 بهار پر خاطره و مخاطره که در دوران پر تلاطم تاریخ معاصر سپری کرده اکنون نیز از تلاش – در زمینه نشر کتاب – بازننشسته و همچنان به دور از دختر و پسرش به تنهایی روزگار می گذراند. مصاحبه زیر در راستای ارج نهادن به ارزشهای درست نگاری تاریخ با ایشان صورت گرفته است.
شمس تبریز – شماره 97 – فروردین 1380- گفتگو از رضا عالی/ بخش اول
در آمد:
تاریخ از لابه لای سطور کتابهایی که بدون غرض ورزی و جعل تاریخی نوشته می شوند، رخ عیان کرده و حقایق درون را باز می تاباند. ناصر پورپیرار نویسنده کتاب دوازده قرن سکوت – با اغماض از نقص هایی چند که در آن مشهود است – به سوی این نوع تاریخ نگاری گام برداشته است. اهل تهران است و با 120 سال سابقه اجدادی در آنجا و با گذر از 60 بهار پر خاطره و مخاطره که در دوران پر تلاطم تاریخ معاصر سپری کرده اکنون نیز از تلاش – در زمینه نشر کتاب – بازننشسته و همچنان به دور از دختر و پسرش به تنهایی روزگار می گذراند. مصاحبه زیر در راستای ارج نهادن به ارزشهای درست نگاری تاریخ با ایشان صورت گرفته است.
شمس تبریز: اگر اسناد موجود اسناد به اصطلاح تاریخی هستند پس ابزار تاریخ شناسی چیست؟
پورپیرار: به طور کلی آنچه را که می تواند اشاره ای و برداشتی و در واقع فهمی در معرفی تاریخ داشته باشد سند تاریخی می نامیم. حالا این می تواند به شکل یک خنجر باشد، یک کتیبه باشد، یک دست نوشته یا یک گل نوشته باشد و غیره. ما اینها را مجموعا اسناد تاریخی می نامیم. اما من خودم در همین مقدمه کتاب قایل به تفکیک بین اینها هستم. یعنی ما نمی توانیم مثلا یک خنجر را جزء اسناد تاریخی به حساب آوریم الا اینکه بخواهیم مثلا در بحث دوران شناسی نسبت به پیشرفتهای فنی یک سرزمین اطلاعاتی به دست بیاوریم. ولی این هرگز قادر نیست بگوید که در سرزمینی که این خنجر یا این شمشیر یا گلدان یا این سپر یا هر چیز دیگری که ساخته شده در چه مرحله ای ازتاریخ و با چه روابط اجتماعی و تاریخی بوده اند. این ابزار ها قادر نیستند چنین کمکی به ما بکنند.
شمس تبریز: یعنی به نظر شما یک کلاه و یا خنجری که پیدا می شود نمی تواند قسمتی از تاریخ را برایمان نشان دهد و یا آن قسمت از تاریخ را تکمیل نماید؟
پورپیرار: نه، فقط می تواند از لحاظ مادی به ما بگوید آن جامعه در چه مرحله ای از رشد تکنولوژی یا ادراک هنری و یا حداکثر مسایل اقتصادی و تولید ثروت و حد این تولید را بیان بکند. نمی تواند بگوید که روابط تاریخی آن سرزمین و اجتماع بر اساس کدام بنیان های تاریخی رشد می کنند.
شمس تبریز: شما در کتاب خودتان از چهار مرحله جغرافیایی بحث به میان آورده اید. پس اگر ابزارهایی که پیدا می شوند همگی اسناد به اصطلاح تاریخی هستند پس چگونه می شود مراحل گذر از یک مرحله به مرحله دیگر را توجیه بکنیم؟
پورپیرار: شرح حوادث مادی، یا شرح حوادث سیاسی یا شرح حوادث اقتصادی، یا شرح حوادث فرهنگی، شرح تاریخ نیست. شرح تاریخ در واقع یک بنیان اولیه دارد که من در کتاب به طور خلاصه بدین گونه بیان نموده ام، تاریخ چون هر رستنی دیگر از زمین می روید و چون هر رستنی دیگر بومی اقلیم خویش است. ما تاریخ را متعلق به آن مدیریتی می دانیم که در هر شرایط جغرافیایی خاص ناگزیر به پیش گرفتن یک سلسله رفتارهای معین در انطباق با آن جغرافیاست. نمی شود شما مدیریتی را که مثلا در جغرافیای مناطق حاره وجود دارد را در مناطق معتدل اعمال کنید، این مدیریت ها با هم فرق می کنند. جغرافیای واحه ها نمی تواند در جغرافیای وفور اعمال شود. یعنی مدیریتی که در جغرافیای واحه وجود دارد اصلا نمی تواند در جغرافیای وفور اعمال شود یا یک مدیریتی که در جغرافیای وفور هست نمی تواند در جغرافیای غیر قابل غلبه بکار برده شود. در کتاب سعی شده درباره این موضوعات با توجه به حجم کم کتاب توضیحاتی داده شود. ما جغرافیا را به چهار قسمت تقسیم کرده ایم . جغرافیای غلبه ناپذیر که معتقدیم در این جغرافیا تاریخ زاده نمی شود. نمونه اش را هم آورده ایم. مثلا برای آمازون ها و یا اسکیموها نمی توان تاریخ نوشت. یعنی آنها نمی تواندد جغرافیای محیط خود را مهار نمایند.آنها تابع جغرافیا هستند. بنابراین تولید در اختیار آنها و در چنگال آنها نیست. این جغرافیاست که به او می گوید از کومه اش بیرون بیاید یا نه. اصلا به خاطر سرمای هوا، گرمای هوا و یا بارندگی بیش از حد او در کومه اش باید بماند. او نمی تواند بر محیط اطراف خود غلبه کند و بنابراین قادر به تاریخ سازی نیست. نوع دیگر جغرافیای وفور است که جغرافیایی است که دارای فصولی منظم است و اداره کردن آن نیازمند یک مدیریت بسیار نرم و آرام است که بتواند تدارکات بهره برداری تام و تمام از یک جغرافیای بخشنده و وفور به دست آورد.
نوع دیگر جغرافیای نیمه وفور بود و بعد از آن نیز به جغرافیای واحه ها پرداختیم. در واقع آن چیزی که در اینجا گفته شده همان چیزی است که شما در تاریخ بشر آن را می یابید. مثلا جغرافیای واحه ها که در آنجا توضیح داده شده، مدیریتی را در خودش پرورش می دهد که آن مدیریت از نظر فردی که در آن مدیریت زندگی نمی کند قابل فهم نیست. ما خیال می کنیم کسانی که مثلا در واحه ها زندگی می کنند افرادی بسیار وحشی، عصبانی و متعصب هستند. این وحشی بودن و یا عصبانی بودن و غیره ضرورت زندگی در این گونه شرایط جغرافیایی است. همان طوری که در کتاب گفته شده شما مجبور هستید که دهانهایی را که غذا می خواهند درست به همان اندازه ای محدود بکنی که جغرافیایتان به شما غذا می دهد. شما هرگز قادر نیستید اجازه دهید که جمعیت در آنجا سه برابر شود. چون در این منطقه یک چشمه محدود از نظر آب وجود دارد. چند درخت محدود وجود دارد و نمی توانیم در منطقه ای که مثلا برای بیست نفر ظرفیت زندگی وجود دارد شصت نفر را ساکن نماییم. پس در نتیجه قوانینی در این مناطق حاکم خواهد بود که به طور طبیعی در اثر یک مدیریت بسیار خردمند اجازه نمی دهد سرانه جمعیت از بخشندگی جغرافیا بیشتر باشد. پس در هر جغرافیایی مدیریتی به صورت الزامی جاری خواهد بود که این مدیریت تاریخ این شرایط جغرافیایی را می سازد. و اینکه مثلا در دوره ای ابزار مورد نیازش را خودش می سازد و یا در دورانی از کاروانها می دزدد و یا از شهر بغلی می خرد. این مسایل تاثیری در آن تاریخ ندارد و جزء زواید تاریخ هستند نه خود تاریخ.
شمس تبریز: پس به نظر شما شناخت مدیریت ممکن جزء شناخت تاریخ نیست؟
پورپیرار: شناخت مدیریت ممکن تنها را شناخت تاریخ است. فقط تحت شرایط خاص. یعنی شما مدیریتی دارید که در جغرافیاهای یکسان، شبیه هم هستند. یعنی یک واحه چه در شمال افریقا باشد یا در عربستان باشد و یا در چین، همه این ها مدیریت هایشان یکسان هستند. چون در یک جغرافیای یکسان یک مدیریت یکسان می تواند زندگی را اداره نماید. به همین دلیل شما اگر دقیق شوید خواهید دید تمامی جغرافیاهای یکسان، مدیریت های یکسان دارند. تمامی مدیریت های یکسان به یک نوع عادات رفتارها و یک نوع سنتها تسلیم می شوند.
شمس تبریز: یعنی به نظر شما همه اینها از شرایط جغرافیایی متاثر می شوند؟
پورپیرار: بلی، به همین دلیل هم شما در هندوستان چهار نوع جغرافیا می بینید. با چهار نوع مدیریت اجتماعی. همچنین در کشور خودمان هم همینطور، منتهی در کشورهایی مثل کشور خودمان در حال حاضر یک مدیریت طبیعی حاکم نیست. اما در تاریخ دوران هایی را داشته ایم که این مدیریت طبیعی برقرار بوده است.
شمس تبریز: آیا منظور شما همین مدیریت های معاصر است؟
پورپیرار: بلی، یعنی اینجا در حال حاضر ملت هایی که در شرایط مختلف جغرافیایی زندگی می کنند، تابع یک سیستم مرکزی هستند. اما اگر تابع شرایط بومی خودشان باشند یک زندگی دیگر و یک مدیریت دیگری را برقرار خواهند کرد. کما اینکه احکام و عادات و سنت هایی که مثلا در شمال ایران جاری است هرگز نمی تواند در کویر های کرمان هم جاری باشد.
شمس تبریز: پس برای تاریخ نگاری بایستی حتما شرایط جغرافیایی منطقه ای را که در مورد آن بحث می کنیم را بشناسیم؟
پورپیرار: بلی، بایستی نه تنها بشناسیم، بلکه باید در نظر داشته باشیم. در واقع اولین کسی که به این قضایا توجه داشت و بی اندازه هم خردمندانه با آن برخورد کرد، بدون در نظر گرفتن اشتباهات و نادیده انگاری ها یا بعضی از حرفهای غیر عادی در نوشته هایش و بنیان گذار نظریه جغرافیایی تاریخ، ابن خلدون بود. او معتقد بود که شرایط جغرافیایی در مدیریت های محیط اثرهای انکارناپذیری دارد. منتها او فقط نتوانست به اندازه کافی یعنی به اندازه امروزی که ما می توانیم، از جهان و از جغرافیای جهان سر در بیاورد. به همین دلیل در محیط اطراف و آن محدوده ای که خودش می شناخت، حرف زده. اگر تنوع امروزی و امکانات دیدگاهی امروزی را داشت شاید ایشان می توانستند اولین مدون کننده نظریه جغرافیای تاریخی باشند. او توانست در حاشیه شمال افریقا و به نجد عربستان و برخی از کشورهای اسلامی این نظریه را به درستی پیاده کند. ولی نتوانست در گستره جهان این نظریه را بیان نماید. من در کتاب خودم سعی کرده ام این نظریه را در گستره جهان بیان کنم. من گمان می کنم کافیست که به توضیحاتی که در مورد جغرافیای واحه ها داده شد و به مدیریتی که کتاب به آن توجه می دهد عینا با مسایلی که در جهان می گذرد تطبیق بدهید و اگر این تاریخ در یک جا درست دربیاید پس می توان گفت که این نظریه می تواند بنیان صحیحی داشته باشد.
——————————————————–
گفتگوی شمس تبریز با مولف دوازده قرن سکوت / بخش آخر – گفتگو از رضا عالی
شمس تبریز – شماره 98 – اردیبهشت 1380
شمس تبریز: در مصاحبه ای که با مجله اندیشه جامعه داشته اید بیان کرده اید که پیش از کتاب دوازده قرن سکوت مطلقا هیچ نظریه مستقل ملی در مورد بنیان تاریخ ایران نداشته ایم. منظور شما از نظریه مستقل ملی چیست؟ آیا شما تعریف بخصوصی و جدیدی در این مورد دارید؟
پورپیرار: وقتی می گویید نظریه مستقل ملی، منظور همان نظریه ای است که از درون اقلیم خودمان و از ریشه اقلیمی خودمان برخاسته باشد. یعنی ما خودمان بر روی تاریخ خودمان کاری کارشناسانه انجام نداده ایم. اتفاقا تاریخ از آن جنبه هایی بوده است که عینا بر ما وارد شده است. منظورم همان تاریخ ایران است. یعنی ما مولفی که توانسته باشد تاریخ ایران را بنویسد تا حالا نداشته ایم. معلوم نیست به چه دلیل و شاید هم معلوم باشد به چه دلیل. در هر حال حجم انبوهی کار بر روی تاریخ این سرزمین شده که همگی یک هدف معینی را تعقیب می کرده اند. فرق نمی کند روسها، انگلیسی ها، فرانسوی ها، ایتالیایی ها،ژاپنی ها و اواخر امریکایی ها و یا هر کس دیگر. اینها به خصوص آلمانی ها سعی ویژه ای به عمل آورده اند که مبدا تاریخ ایران را تغییر بدهند. یعنی بگویند ایرانی ها حیات تاریخی و حتی حیات اقتصادی و فنی و فرهنگی و هنری خودشان را از هخامنشیان آغاز کرده اند. اینکه تمام تاریخ نگاران جهان به یک میزان و به یک سطح در این باره اصرار دارند برای خود بنده اسباب حیرت است. البته نمی توانم بگویم همگی اینها از یک منبع خاص تغذیه شده اند و یا دستور گرفته اند. ولی حیرت آور است که چطور حقایق تاریخ ایران به طور یکسان در بین مورخین غیر ایرانی نادیده گرفته شده و همه اینها گویی اصرار داشته اند که تاریخ قبل از هخامنشیان ایران که تاریخ واقعی ملت های ایران است نادیده گرفته شود و دیده نشود و در پوشش هیاهوهای هخامنشی گرانه گم شده. حتی در مسایل پژوهش های باستان شناسی هم ظاهرا کسی علاقه ای ندارد که در مورد ایران قبل از هخامنشیان، باستان شناسی هایی به طور جدی انجام بشود. همه حفریات و کشفیات به همدان و شوش و تخت جمشید موکول است و از همین مقداری که به صورت جسته گریخته به دست ما افتاده می بینیم که فرهنگ و تاریخ واقعی ایران به ملت هایی متعلق است که پیش از هخامنشیان در این سرزمین زندگی می کردند . اما گویا تاریخ نویسان غیر ایرانی علاقه ای نداشته اند به این تاریخ پیش از هخامنشیان حتی نگاهی بیاندازند. به همین دلیل است که می گویم این کتاب تنها اثر تاریخ است که نه فقط ملی است بلکه به ملتها و ساکنین بومی این سرزمین حتی تقدم تاریخی بخشیده است و معتقد است که آنها در حیات پیش از هخامنشیان خودشان دایما رو به رشد بوده اند.ما نشانه های سیاسی، نشانه های اقتصادی، نشانه های فرهنگی داریم که اینها دایما رو به رشد بوده اند و مهمتر از آن دایما در تعامل با یکدیگر قرار داشته اند. ارتباط اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی با یکدیگر داشته اند.حتی ما نشانه هایی از تجمع های امپراطورانه داریم. در تاریخ پیش از هخامنشیان و می توانیم بگوییم که مثلا کاسپین ها یک منطقه بسیار وسیعی را با هم متحد کرده بودند در جنوب دریای خزر یا مادها این کار را کرده بودند.اگر هخامنشیان به دستور یهود به عنوان بازوی نظامی یهود به منطقه وارد نشده بودند، رشد طبیعی ملت های بومی ساکن این سرزمین مثل اورارتوها در آذربایجان . کمی این طرف تر املشی ها ، ماردین ها، مارلیک ها، هیرکانی ها، طوسی ها، زابلی ها، سیستانی ها، رخجی ها، کرمانی ها، مکرانی ها، ایلامی ها، مادها و …همه این ملت ها گاه با همین نام های فعلی دور تا دور ایران با همین خصوصیت ها از سه هزار و پانصد سال قبل از هخامنشی ها وجود داشته است. پس بنابراین کتاب می گوید که : این هخامنشی ها که شما می گویید، در کجای این سرزمین ساکن بوده اند؟ کتاب حرفش این است که این هخامنشی ها در اصل اسلاو هستند و با استفاده از تجهیزات و پول و مدیریت و اندیشه و امکانات مادی یهود و نه به ایران بلکه ابتدا به بین النهرین وارد می شوند. یعنی خود کوروش در بابل نمی داند که ایران کجاست. گل نوشته کوروش در بابل حکایت می کند که او از ایران بی خبر است. ما آمده ایم با اسناد به اصطلاح موجود، از جمله تورات( که یک سند تاریخی قوم یهود است در درجه اول بعد از آن یک کتاب آسمانی محسوب می شود) با اسناد تاریخی موجود اثبات کرده ایم که یهود برای آزاد کردن اسرای خودش و برای آزاد کردن ثروت های خودش به نابود کردن امپراطوری و تمدن بابل نیاز داشته، کوروش خودش هم در گل نوشته های خودش اعتراف کرده، که با تحلیلی که در کتاب دوم خودم در این مورد داده ام، شما متوجه خواهید شد که تورات و گل نوشته کوروش بسیار کم با همدیگر تفاوت دارند. تا حدی که می توان گفت یا تورات از روی گل نوشته کوروش بوده یا گل نوشته کوروش را از روی تورات نوشته اند که با کمی تعمق و تعقل بر روی این اسناد تصویر روشن تری از بنیان تاریخ ایران به دست می آید. حالا البته در هیاهوهای موجود به جای یک هم اندیشی در مورد مسیله ای که طرح شده این مسیله بیشتر افتاده در دور باطل به اصطلاح شانتاژ، که این کارها بی حاصل است و کتاب کار خودش را خواهد کرد.
شمس تبریز: بنا به گفته شما کشور ما کشوری کثیر المله است و همچنین بنا به نظر شما که در کتاب هم ذکر شده همه این اقوام و ملت ها در تاریخ سازی این کشور پهناور نقش داشته اند و هنوز هم دارند. نظر شما در مورد شانتاژهایی که اخیرا هست چیست؟
پورپیرار: تمامی این سخنان از ناآگاهی سرچشمه می گیرد. البته قصد بنده این نیست که فرد به خصوصی را متهم نمایم. ولی قضیه خیلی به شوخی شبیه شده است.این آقایان مطالبی را که دیگران برای ما تدارک دیده اند باور کرده اند، از جمله تدارک یک قوم پارس، ملتی به نام پارس که ما هرگز در ایران اینچنین ملتی نداشته ایم.
شمس تبریز: این دیگرانی که شما می گویید چه کسانی هستند؟
پورپیرار: منظور من از دیگران کسانی هستند که به شکلی افراطی، شووینیستی، ناسیونالیستی و کسانی که افکارشان اصلا ریشه و بنیادی ندارد، یعنی معلوم نیست از چه چیزهایی الهام می گیرند، آن چیزی که آنها را تحریک می کند همین نوشته های صد سال اخیر است که به اصطلاح صهیونیست بین المللی برای ایجاد شکاف در میان ملل شرق میانه تدارک دیده است. همان نوشته هایی که تخت جمشید را مرکز جهان فرض می کند. آنها این نوشته ها را باور کرده اند و بر اساس این باور خودشان را واقعا اعقاب کوروش و داریوش می دانند.آنها هنوز هم نمی توانند باور کنند که کوروش و داریوش اصلا اسلاو هستند و ایرانی نیستند. به این سرزمین و به اقوام و ملتهای بومی این سرزمین که از هفت هزار سال پیش در این سرزمین زحمت کشیده اند، تولید کرده اند، هنر به وجود آورده اند، صنعت و تکنولوژی ایجاد نموده اند، همین مجموعه تکنولوژی کهن ایرانی است که هخامنشیان از آن بهره برده و تخت جمشید را می سازند.این آقایان به جای توجه به آن چیزی که هستی ملی ما را می سازد به هیاهوهای تاریخ سازان یهود درباره ایران توجه می کنند. یعنی این هیاهوها بیشتر به مذاقشان خوش آمده و اینک با باور آن هیاهوها و از میان این هیاهوها یک ناسیونالیست قلابی ساخته اند این ناسیونالیست اساس تاریخی ندارد. لااقل اگر اساس تاریخی هم داشته باشد این چیزهایی که تا به حال نوشته شده ، نیست. اصلا و اصولا جنبش هایی که با «پان» شروع می شود جنبش های غیر تاریخی هستند. برای اینکه ما در تاریخ اصلا کلمه ای به نام « پان» نداریم. هیچ نژادی نمی تواند به این یا آن دلیل مثلا یک حادثه تاریخی خود را برتر از نژاد دیگر فرض بکند. مثلا ما این را می دانیم که در هزار سال گذشته این سرزمین بیشتر در اختیار اقوام ترک بوده است. ولی اینگونه مسایل حقانیت تاریخی به کسی نمی بخشد . کما اینکه الان ما در هندوستان مشاهده می کنیم هندی ها با زن و بچه خودشان نیز به زبان انگلیسی صحبت می کنند. ولی انگلیسی ها نمی توانند بگویند که هندوستان بخشی از انگلستان است. چون آنها انگلیسی صحبت می کنند. این مسایل بایستی با دقت تمام بدون تعصبات قومی، نژادی، منطقه ای، پرچمی، حتی قانون اساسی به شکلی عالمانه و آکادمیک بررسی شود. نه ترک ، نه خوزستانی نه فارس نباید تعصب به خرج دهند. این را ما نمی توانیم امروز بپذیریم. اگر در یک بررسی عالمانه و آکادمیک به این نتیجه رسیدیم که این کلمه واقعا از آنجا آمده و بیانگر محنت هایی است که اقوام ایرانی از دست هخامنشیان کشیده اند به راحتی می توانیم کلمه ایران را به کار ببریم. فارس یعنی چه؟ ما قومی به نام فارس هیچ وقت نداشته ایم و کسی نمی تواند این را اثبات نماید. ولی اقوام دیگر هویت اصلی خودشان را اثبات می کنند. اینجا ایران است و اتحاد داوطلبانه یک سلسله ملتها با هم می تواند این کشور را به سرانجام برساند. نه گفتگویی از فارس ، ترک، کرد و بلوچ و عرب. باید یکبار و برای همیشه به این نتیجه برسیم که این تاریخی که بر این جغرافیا و این سرزمین گذشته، حاصل کوشش جمعی ملت هایی است با زبان ها، آداب و رسوم و گاه مذاهب مختلف وغیره. به همان اندازه که آنها در تولید عمومی این سرزمین شرکت دارند بایستی در فرهنگ آن سهیم باشند و در سیاست آن شرکت داشته باشند. هر ملت و قومی باید بسته به نیازهایش حمایت شود و بسته به توانایی هایش باید به رشد ملی کمک نماید. این یک اتحاد داوطلبانه است ونمی توانید به صورت فرمانی از بالا همه را به یک شکل، به یک زبان، به یک لباس ملحق نمایید. این تجربه ای است که حداقل در صد سال اخیر در برخی ممالک به اثبات رسیده است.
شمس تبریز: پس تعبیر شما از وحدت ملی همان اتحاد داوطلبانه ملت هاست؟
پورپیرار: بلی، این اتحاد داوطلبانه همان چیزی است که تمامی جهان به این نتیجه رسیده است.مثلا آلمان از چندین زبان وملیت مختلف تشکیل شده، ولی برخی از آنها وزیر فرهنگ جدا، پول جدا و حتی گاهی اوقات زندان های جداگانه دارند. فرانسه هم همین طور، انگلستان هم همین طور و ایالات متحده که دیگر در این مورد شاخص است. ملت ها فقط می توانند به صورت داوطلبانه در کنار هم زندگی نمایند. نه با این تفکر که یکی از ملت ها بر دیگران حکومت نماید.
شمس تبریز: این اتحاد یا حداقل ایتلاف با کدام مشترکات می تواند ایجاد شود؟
پورپیرار: جزییات این مشترکات، و پذیرش آن فقط در یک نشست ملی تعیین می گردد. از قبل نمی توان گفت که همه بایستی مثلا به آبگوشت علاقمند باشند. یا کت و شلوار بپوشند و یا مثلا به زبان فلان صحبت بکنند. این در یک نشست ملی است که درست به قصد پیدا کردن فورمولها و روابط این وحدت ملی جمع می شوند و آنگاه است که بایستی به نتایج آن اطمینان داشته باشیم. در این سرزمین هرگز امکان این نبوده که ملت ها درخواست های خودشان را بیان بکنند و ما به صورت کلی از این درخواست ها اطلاعات داریم. آنها می خواهند به زبان خودشان صحبت کنند، کتاب هایشان به زبان خودشان چاپ شود، اگر دین جدایی دارند مراسم جدایی داشته باشند، در مجلس ملی نماینده داشته باشند و در بهره برداری از اقتصاد ملی سهم خودشان را ببرند، ولی همه اینها کلیات است و جزییات آن باید در یک نشست ملی تعیین شود. من امیدوارم که ایران در آینده به این راه وارد شود.
کسانی هم که با هیاهو و خواندن اشعار فردوسی کبیر می خواهند خودشان را تافته جدابافته فرض کنند به طور زیر بنایی از تاریخ این سرزمین بی اطلاع هستند و همه این صحبت ها فقط از بی اطلاعی برمی خیزد و به همین دلیل همان کسانی که به ترک ها و بلوچ ها و عرب ها و غیره فحش می دهند به این کتاب ها (کتاب هایی از این دست) هم فحش می دهند. مثلا آقای ورجاوند در یک نشست رسمی گفته است که بنده (ناصر پورپیرار) جاسوس عربها هستم. نه تنها این اتهام بلکه ده ها اتهام دیگر را به من نسبت داده بودند. آن هم در یک نشست رسمی. همه این اتهام ها را من قبول دارم و حرف هایی که می زنم به این دلیل نیست که از این اتهام ها فرار کنم. بنده را جاسوس عرب ها فرض کنید، جاسوس هر کس دیگر هم می خواهید فرض کنید. ولی این مسایل چه ربطی به مطالب کتاب دارند؟ مگر یک جاسوس عرب نمی تواند یک کتاب بنویسد؟ چرا می تواند و هر کس هم که به مسایل علمی اهمیت می دهد بایستی به آن کتاب پاسخ دهد. فرض کنید این کتاب توسط جاسوس عربها، بلکه توسط خود عربها نوشته شده یا توسط ترک ها نوشته شده یا بلوچها، شما موظف هستید جواب بدهید، اگر دانش آن را دارید. این ها همه بهانه است. آنها در مقابل این بحث ها به اصطلاح عمومی « کوپ» کرده اند. یعنی خودشان می دانند که پاسخی برای این بحث ها ندارند. من به شما اطمینان می دهم، پس از انتشار جلد دوم این کتاب آنها باید به کلی دکانشان را جمع بکنند. یعنی همان کسانی که از شوونیست تبعیت می کنند و معنای ایران و ملتهای ایرانی را نمی فهمند و می خواهند برای خودشان یک امتیاز ویژه ای قایل شوند. از قبیل اینکه چون مثلا کوروش توانسته بابل را بگیرد حتما حالا حق دارد مشهد را هم تسخیر کند، یا تبریز را تسخیر نماید. این حرف ها واقعا در جهان امروز مسخره است. حالا اصل اینکه کوروش به چه حقی بابل را گرفته و چرا تمدن بین النهرین را به سود یهود از بین برده یک اتهام تاریخی است برای کوروش. آقایانی که نمی فهمند تاریخ چیست، یک اتهام تاریخی را یک افتخار تاریخی برای خودشان قلمداد می کنند. این مسایل فقط از ندانستن و بی سوادی ناشی می شود.
شمس تبریز: وکلام آخرتان…
پورپیرار: به نظر من بحث های این کتاب می تواند و استعدادش را دارد که به یک گفتگوی ملی تبدیل شود. امید من این است که حول محور مطالبی که طرح شده ( که حتی می توانید اسم من را هم از پشت آن پاک کنید) ما به یک دگر اندیشی و باز بینی کلی تاریخ این سرزمین دست پیدا کنیم و امیدوارم که با انتشار جلد دوم کتاب بعضی ها یاد بگیرند که کمی از تعارفات و شعارها و شعرخوانی هایشان دست بردارند و به این سرزمین توجه بکنند که ترکیبی است از اقوام و ملل مختلف با زبان ها و آداب و رسوم های متفاوت که یک نشانه ویژه از خودش بروز داده است. علی رغم تاریخ چنین پر آسیب و پر افت و خیز پیوند نانوشته و غیر رسمی خودشان را نسبت به همدیگر از دست نداده اند و به طور عجیبی ملت ها در یک اتحاد فدرالیستی به زبان نیامده همدیگر را پذیرفته اند و این پذیرش به نوعی است که در تمام سرزمین های دیگر نظیر ندارد. مثلا من در بلوچستان، آذربایجان یا هر جای دیگر ایران احساس غریبی نمی کنم. این چنین پدیده ای در جهان واقعا نادر است. حتی در کشورهایی که فدرالیست آنها مدون هم هست نظیر آن را نمی بینیم. بایستی ملت را شناخت. نمی توان با شعار مسیله را حل نمود.
شمس تبریز: از اینکه وقت خود را در اختیارمان گذاشتید از شما متشکریم.
پورپیرار: من هم از شما سپاسگزاری می کنم.
با سلام
بابت این کار بسیار ارزشمند و قرار دادن مصاحبه های استاد، عمیقاً از شما سپاسگذاری می کنم.