ناریا

وظیفه شناس

شادمانه و با لذتی غریب، همچنان که دست ها را همانند شاهدی برای حوادث، به فرم های گوناگون تکان می داد، برایم خاطره ای را با آوایی پر تمسخر گفت که چون چشمه ساری آرام، شفاف، شادی بخش و در عین حال چنان منبع آن، پایدار، عمیق و پر برکت بود: تموم لشکر رفته بود ماموریت. جایی توی کوه ها، نزدیکی مرز گوله بازی می کردن. من دژبان دروازه و تنها راه اتومبیل روی شهر بودم.

شادمانه و با لذتی غریب، همچنان که دست ها را همانند شاهدی برای حوادث، به فرم های گوناگون تکان می داد، برایم خاطره ای را با آوایی پر تمسخر گفت که چون چشمه ساری آرام، شفاف، شادی بخش و در عین حال چنان منبع آن، پایدار، عمیق و پر برکت بود:
تموم لشکر رفته بود ماموریت. جایی توی کوه ها، نزدیکی مرز گوله بازی می کردن. من دژبان دروازه و تنها راه اتومبیل روی شهر بودم. ماشین ها را کنترل می کردم و از رفت و آمد نظامی های در حال مرخصی، یادداشت ورمی داشتم: اسم، درجه، قسمت، برگ ماموریت یا مرخصی، بعضی وقتا صحبت رشوه پیش می اومد. یه جوری می گرفتم. اما فقط از افسراش. از جنگ و نظامی بازی خوشم نمی اومد. دل ام نمی خواست نظمی برقرار باشه. زیاد توی کوک انجام وظیفه نبودم. بسته به این که چه جوری هوا ورم داره، بعضی وقتا سفت و سختگیر مثل سد سکندر بودم و بعضی وقتام مثل آب روون.
نزدیکی های ظهر و از همه سمت تو چنبره ی آفتاب گیر کرده بودم. وقتی تکون می خوردم، دونه های عرق که مرتب روی پوست تن ام می جوشید مثل ریزه های جیوه همه طرف تو تن ام می دویدند. یه لایه ی گرم و لزج عرق همه جامو پوشونده بود. با دل خوری به جاده نیگا کردم. دل ام می خواست رفت و آمدی نباشه برم تو سر پناه دراز بکشم. اما جاده  پر از گرد و خاک بود، یه جیپ ارتشی بود که می تاخت. صبر کردم تا نزدیک شد، بعد چوب ایستو جلوش بلند کردم. مث این که منتظر نباشه یه مرتبه ترمز کرد. گرد و خاک جلو زد و ریخت روی سر و تن ماشین. یک کپه شون از لای درز برزنتی جیپ، همدیگرو هل دادن تو ماشین. در واز شد. یه سرهنگ تموم بود با راننده اش. راننده رو می شناختم. از اون کله خرابای روزگار بود. همیشه چیزی تو چنته داشت. مثل آدمای منتظر دعوا، که بی خودی می خندنو و بی خودی می خوابونن تو گوش بغل دستیشون. یه جلّت روزگار. اونم منو می شناخت و بفهمی نفهمی حساب می برد. کله رو تکون داد و مثلا خوش و بش کرد. رفتم جلو برای جناب سرهنگ احترام گذاشتم و گفتم:
_ جناب سرهنگ، برگه ی مرخصی تون!
عینک دودیشو ورداشت. گردی پوست زیر شیشه های عینک، از دونه های ریز عرق شسته و رفته بود. جناب سرهنگ دو دفعه پلکاشو به هم زد و تازه شروع کرد به نیگا کردن من، با قیافه ی آدمی که به فضله نیگا می کنه. حسابی عنق بود. عینکشو گذاشت و به راننده اش گفت:
_ بریم!…
رفتم وسط جاده، جلو ماشین، و تابلو ایستمو بلند کردم. جناب سرهنگ در جیپو که هنوز درست نبسته بود واز کرد و داد زد:
_ چی می گی، چلغوز نقلعلی؟
به من می گفت چلغوز. دو تا سر و گردن ازش بلندتر بودم. محلش نذاشتم. همون جور که وسط جاده ایستاده بودم کلمو کشیدم طرف چپ، تابلو ایستمو دادم دست چپم، با دست راست احترام گذاشتم و گفتم:
_ جناب سرهنگ وظیفه دارم برگ مأموریت یا مرخصی تونو ببینم. مال سرکار راننده تونم همین طور. وگرنه باید برگردین. البته اسم و درجه تونو یادداشت می کنم.
دوباره عینکشو ورداشت، باز پلکاشو به هم زد و نیگام کرد. گمون کردم که الان استفراغ می کنه. همون طور خبردار و در حال احترام ایستاده بودم. نوک انگشت وسطی دست راستم، با یک میلی متر فاصله، می خورد به لاله ی گوشم. دو سه تا قطره عرق مثل شهاب توی تیره پشتم راه کشید. قطره ها را تا شیار وسط لمبرام احساس کردم. اون وقت مث این که بهم یادآوری کرده باشن، تو دل ام گفتم:
_ به تخمم، جناب سرهنگ، که دمغی.
صداش بلند شد که:
_ کدوم دیوثی به تو گفته این جا وایسی؟
شق تر وایستادم و ریسه کردم:
_ امریه جناب فرمانده لشکره!
راننده پوزخند می زد. داشت بدجوری کیف می کرد. دل اش می خواست جناب سرهنگ بیاد پایین و منو بگیره زیر لقد. براش فرقی نمی کرد. دنبال کلک می گشت. اگه منم جناب سرهنگو می زدم؛ همون قدر شنگول می شد. مثل سگی که بوی گوشت بشنفه، نفس های تند و تیز می کشید و همه طرفو می پایید.
سرهنگ در ماشینو واز کرد و اومد پایین. تو دل ام گفتم: داره همون جوری میشه که این راننده ی سگ پدر دوست داره. اما مهم نیس، خودمم بی حوصله م. سرهنگ تیز اومد طرفم. من هنوز خبردار بودم و دست راست ام دور و ور گوش ام بود. فکر کردم هم می تونه بزنه تو شیکمم، هم این که روی دماغ ام. به هر حال آماده بودم تابلو ایستو بکوبونم تو مغزش. سرهنگ گفت:
_ آزاد!
دست کرد تو جیب فرنج اش. از حالت خبردار دراومده بودم. سرهنگ کیف چرمی سیاه رنگشو درآورد. وسطشو واز کرد و گرفت جلوی دماغم. معلوم نبود می خنده یا بغض کرده. با صدای بلند که راننده اش بشنفه گفت:
_ اینم ورقه ی مرخصیم.
پشت طلق کیف، یه اسکناس بیست تومنی بود. بعد کمی معطلی گفتم:
_ قربان این که بیست و چهار ساعته س. وقتش دیروز گذشته. گفت:
_ تمدیدی داره، دو تا ورقه س.
بعد یواش تر گفت:
_ ننه خراب، می رم پیش زنم.
صدامو آوردم پایین که:
_ قربان! مادر منو با خانمتون قاطی نکنین.
حسابی کیفور بودم: پس می رفت پیش زنش. پشم شم نبود که حالا جنگه. براش احترام گذاردم و بلغور کردم:
_ قربان اجازه بدین ثبتش کنم.
پشتشو کرد به راننده اش. بعد دو تا بیست تومنی داد دستم. جست زدم طرف سرپناه. توی دفتر چیزایی خط خطی کردم، بعد یه تیکه کاغذ سفیدو تا کردم و به دو برگشتم و دادم دست جناب سرهنگ. داشت کاغذو می ذاش توی کیفش. صداشو عوض کرد و غرید:
_ خیال نکنی ها. من از مامورای وظیفه شناس خوشم می یاد.
احترام گذاشتم و ماشین حرکت کرد. شصت همون دستمو که در حال احترام بود سیخ کردم، طوری که راننده از توی آینه بتونه درست تموشا کنه. 

0 دیدگاه

  1. با سلام

    جناب مسعود کریمیان
    از ارسال ایمیل سپاس گذاریم
    ما باید ارزو کنیم چنین متن و مطالبی را
    روزانه منتشر کنند و دست خالی خود را بگشایند
    و نمایش دهند.

    با تشکر و سپاس
    مدیر سایت : mohseyn_abedy@yahoo.com
    http://www.naria.asia
    ▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬

    >> جمعه ۲۰ آبان ۱۳۹۰ ساعت: ۱۲:۳۷

    >> trexcl@gmail.com
    بخشى از پيش‌گفتار كتاب
    در آغاز، اين اربابان ايدئولژى ماركسيسم – لنينيسم در شوروى سابق بودند كه از اوايل قرن بيستم تا ميانه‌هاى آن، در تلاش براى افزايش و گسترش منافع و مرزهاى خويش، در فراسوى خاك خود، به ترويج ايدئولژى‌هاى قوم‌پرستانه و قوم‌سازانه روي آوردند تا بدين وسيله، با تجزيه‌ي ملت‌هاى واحد به انبوهي از قوم‌هاى منفرد و جداگانه، كه خلق‌هاى به اصطلاح آزاد خوانده مي‌شدند، و آوردن اين توده‌هاى اقمارى به زير يوغ شوروى و كمونيسم، كه گويى آزادى و رهايى را براى آنان به ارمغان آورده بود، اردوى خويش را بزرگ‌تر و گسترده‌تر سازند و منابع انسانى و اقتصادى نامحدود و رايگانى را براى استوارى پايه‌هاى خود و نيز ستيزه‌هاى پيدا و پنهان خويش با بلوك غرب، فراهم آوردند. اما اينك در قرن بيست و يكم، نو- استعمارگران جهان غرب، در تلاش براى ايجاد «دموكراسى‌هاى موزاييكى»، يعنى پديد آوردن كشورهايى خُرد، ناتوان، به ظاهر دموكراتيك، و كاملاً وابسته به غرب، از طريق فروپاشاندن كشورهاى بزرگ و توان‌مندِ چند- فرهنگى، به گونه‌اى ديگر، به احيا و تحريك و تقويت جريانات قوم‌پرست و تجزيه‌طلب (مانند پان‌تركيسم و پان‌عربيسم) روى آورده‌اند. در همين چارچوب، افراد و گروهك‌هاى قوم‌پرست داخلى، كه رسانه‌هاى گوناگونى را در اختيار دارند، با تضعيف، بل كه تخريب هويت ايرانى از طريق تحريف و مخدوش‌سازي تاريخ و تاريخ‌سازان پرافتخار ايران، و جعل و خلقِ مفهوم قوميت براى فرهنگ‌هاى محلى ايران و رويارو ساختن آنان با يك‌ديگر، و با داشتن گفتمانى نژادپرستانه، تخيل‌گرايانه، و پرخاش‌جويانه، يك‌سره و پيوسته در تلاش و تكاپو براي فروپاشاندن وحدت و يك‌پارچگى ملى و تماميت ارضى ايران و ايجاد حكومت‌هايى به اصطلاح خودمختار و يا الحاق آن‌ها به برخى كشورهاى همسايه‌اند.
    در طول چند سال اخير، ظهور نويسندگانى كه پيوسته و هدف‌مند، با استفاده از ادبياتى كه در آن نژادپرستى و ميهن‌ستيزى رشد فزاينده‌‌اى دارد، به انكار و تخريب ريشه‌هاى تمدن و فرهنگ و هويت كهن و اصيل ايرانى روى آورده‌اند، ابعاد عظيم توطئه‌ى بيگانگان جهت لطمه زدن به كشور و ملت ايران، و ضرورت مقابله‌ى بنيادين با چنين تحركات مخربي را بيش از پيش آشكار و نمايان مى‌سازد.
    از سال 1379 بدين سو، نويسنده‌اى به نام ناصر پورپيرار، با انتشار مجموعه كتاب‌هايى با نام كلى «تأملى در بنيان تاريخ ايران» و از سال 1382 با راه اندازى وبلاگى بر روى شبكه‌ى اينترنت، گفتمان كمابيش جديد و بى‌سابقه‌اى را طرح و ترويج نمود كه هدف و نتيجه‌ى آن، تحريف و تخريب تاريخ و تمدن ايران، تحسين و تجليل قوم عرب، و رويارو ساختن مليت و مذهب بوده است. وى با بهره‌گيرى از ادبيات و لحنى يك‌سره پرخاش‌گرانه، موهن و خودپرستانه، و با كاربرد داستان‌پردازى، اوهام‌بافى و دروغ‌سازى، در نگارش آثار خود، به انكار كامل فرهنگ و تمدن پربار ايران باستان و تهى انگاشتن آن از هر گونه دست‌آورد و افتخارى، و تخريب چهره‌ى شخصيت‌هاى تاريخى و علمى ايران پرداخته و باور جهانى موجود درباره‌ى پيشينه‌هاى غنى فرهنگى و تمدنى ايران را توهمى القا شده از سوى يهوديان و حاصل توطئه‌هاى سازمان يافته و ديرينه‌ى صاحبان كليسا و كنيسه قلم‌داد كرده است.
    كتاب حاضر، با اتكا به اصول و شيوه‌هاى علمى، به سادگى و وضوح نشان داده است نظرياتى كه ناصر پورپيرار درباره‌ى تاريخ و تمدن و فرهنگ ايران پراكنده ساخته، در حدى وصف‌ناپذير و شگفت‌انگيز، نامستدل و نامستند، متناقض، بى‌بنيان و خودساخته، آكنده از تخيلات و توهمات شخصى، و مبتنى بر انديشه‌ها و پيش‌فرض‌هاى قوم‌پرستانه‌ است.
    اين كتاب آشكار خواهد ساخت، همه‌ى هزاره‌هايى كه تاريخ ايران پشت سر نهاده است، يك‌سره و پيوسته، پرشكوه، درخشان، و افتخارآفرين بوده و هر گونه تلاش و تكاپويى براي مخدوش‌سازي اين هزاره‌هاى شكوه‌مند، باطل و محكوم به شكست است.
    «هزاره‌هاى پرشكوه»، در كنار برآوردن اين هدف، كوشيده است تا با ارائه‌ى جديدترين دانسته‌ها و ره‌يافت‌هاى تاريخى، باستان‌شناسى و زبان‌شناسى، كه در داخل ايران چندان دست‌ياب نيست، دست‌مايه‌ها و مواد و منابع بايسته و بسنده را براى پژوهش‌گران و علاقه‌مندانِ حقيقت‌جويى تاريخ و فرهنگ ايران، فراهم آورد.

    استاد عزیز، لازم است گاه پاسخی متکی بر مجادله ی منطقی بر این یاوه سرایی ها داد.
    Content-Type: text/html, Charset: utf-8

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ضروری مشخص شده‌اند.