آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، 190
اینک دامنه ی رخنه ی اسراییلیات، در متن و مندرجات آن کتب تاریخ تمدن، که در دانشگاه های سراسر جهان، تالیف، توصیه و یا تدریس می شود، از حوزه ی ایران و اسلام و شرق میانه درگذشته و چنان کپکی فرهنگ جهان را پوشانده، که خردمندان امروزین سرزمین های کهن، از چین و مصر و پهنه ی شرق میانه و هند و یونان و روم و نیز مردم آفریقا و روسیه و کشورهای نوپدید اروپا، فرانسه و آلمان و اسکاندیناوی و نیز افغانستان و ترکیه و ماوراء النهر و ژاپن و کره و حتی آمریکای شمالی و جنوبی و مرکزی، بدون استثناء، به ایکناسیو اولاگویه ی حوزه ی خود نیازمندند، تا زندگانی و پیشینه آدمی از پشتیبانی عقلی بیش تری برخوردار شود و برای توضیح ساده ترین شیوه دیرینگی و حضور، مجبور به تکرار افسانه های شبه توراتی نباشند. باید مبنا و مبداء قصه های موجود را شکافت، به سراغ سازندگان نخستین آن ها رفت و به جست و جویی متوسل شد که سرانجام ثابت می کند، هزل سرایی های موجود در باره ی هر یک از ملل روی زمین، از دلقک مآبانی صادر شده، که تماشاخانه هایی با نام و ظاهر دانشگاه های پرآوازه ی غرب، حقه بازانه آن ها را پروفسوران و محققان و شارحان و کاشفان پیش تاز در عقلانیت آدمی معرفی کرده اند!!!؟
«آنکارا (در قدیم: آنقره) پایتخت و پس از استانبول دومین شهر بزرگ کشور ترکیه است. این شهر مرکز استان آنکارا نیز هست. آنکارا شهری جدید، نسبتاً مدرن با 4٬319٬167 نفر جمعیت است. از مراکز دیدنی آن میتوان از آرامگاه آتاتورک و برج گردان خرید آتاکوله را نام برد. این شهر از زمان حتیها (قومی قدیمی که در هزاره دوم قبل از میلاد بر قسمت اعظم آسیای صغیر و سوریه فرمانروایی داشتند) اهمیت داشت. در دوره رومی ها کرسی ایالتی شد. خسرو پرویز ساسانی آن را گرفت (سال 620 م.). هارون الرشید و معتصم خلفای عباسی آن را محاصره و تاراج کردند. در این شهر امیر تیمور، بایزید اول، سلطان عثمانی را مغلوب و دستگیر کرد (1402م.). در 1923 پایتخت ترکیه شد». (ویکی پدیا، مدخل مربوطه)
این است علایم آن عفونتی که انسان جست و جوگر حقیقت را به بیماری ساده لوحی مبتلا کرده است: آنکارا که در اسناد عثمانی نیز شرحی بر آن نیست و خشت کهنه ای را با عمر بیش از دو قرن در آن نمی یابیم، از چهار هزار سال به این سو دست به دست می گردانند تا نیازشان را به وجود دروغین خسرو پرویز ساسانی و هارون الرشید و معتصم قلابی و امیر تیمور ساختگی برطرف کنند و صاحبان مسیولیت، درست مانند آسیب دیدگان از زخم پای ناشی از مرض قند – که دیگر ادراکی ندارند و دردی حس نمی کنند – در برابر این کرم زدگی محض، که روی آن در دایره المعارفی جهانی باز است، دچار کراهت نمی شوند؟!! این همه در حالی است که بنا بر منبع بریتانیکا، در سرشماری رسمی سال 1920 میلادی، یعنی حوالی پایان جنگ جهانی اول، تعداد نفوس شهر آنکارا فقط 25000 نفر بوده است، رقمی که بر مبنای قانون متعارف و معمول رشد، جمعیت آن شهر در ابتدای قرن نوزدهم میلادی را به کم تر از دو هزار نفر می رساند و در زمان هارون الرشید خاک آن را در اختیار وحوش می گذارد!!! این درست همانند ماجرای قوم مغول است که گرچه در زمان ما نیز جمعیتی نزدیک به دو میلیون نفرند و قطعا در 700 سال پیش احتمالا قبیله ای چند ده نفره بوده اند، اما به سعی تاریخ پردازان یهود، با همان اندک نفرات، سراسر اقالیم مسکونی جهان آن زمان، از چین تا اروپای شرقی را، زیر سم اسبان خود گذرانده و توان آن را داشته اند که تنها در نیشابور نیم میلیون نفر را سر ببرند؟!!
بدین ترتیب بار دیگر و با یقینی هرچه تمام تر یادآور می شوم که بیرون از علوم محض، ریاضیات و فیزیک و شیمی و نجوم و هندسه، برای آن چه با نام و عنوان تاریخ و جامعه شناسی و فلسفه و زبان شناسی و دین پژوهی و آثار حکمی و ادبی و تصوف و عرفان و توضیحات و توصیفات هنر و از این گونه امورات، که خود بر آن ها نام علوم انسانی نهاده اند، نمی توان ذره ای اعتبار عقلی و اسنادی قایل شد و غالب نزدیک به تمامی آن ها تولیداتی برای ایجاد سرگشتگی و اختلاف در میان مردم معمول، کسب درآمدهای کلان و تربیت نوآموزان گول خورده ای است تا اباطیل آن ها را در جهان بپراکنند. برای آشنا شدن با گوشه ی کوچکی از امتعه ی این بازار مکاره ی دروغ، که صندوق دار و مرکز تامین کالای آن یهودیان اند، کافی است صاحب همتی، بدون هیچ شرح و بسط، وصف اصفهان را در سفرنامه ها و کتب تاریخ و جغرافیای موجود جمع آوری کند، تا مطمین شویم نویسندگان آن ها کم ترین آشنایی دیداری و آگاهی عمومی نسبت به آن شهر نداشته اند.
«در تاریخ 28 اکتبر به هر زحمت که بود، بر اسب نشستم و دشت پیمایی را از سر گرفتیم و سرانجام در تاریخ سی ام به شهری رسیدیم که اصفهان نام دارد. در این جا شاه اوزون حسن را یافتیم… در 4 نوامبر 1474 میلادی، شاه توسط برخی از غلامان، ما را فراخواند. همین که به اتفاق عالیجناب مسر جوزافا باربارو به تالار بارعام قدم نهادیم اعلی حضرت را با هشت تن از بزرگان که به ظاهر از اکابر دولت بودند در آن جا یافتیم. پس از آن که به رسم ایرانیان احترامات لازم را به جا آوردیم غرض از رسالتی را که از جانب فرمانروای ونیز داشتم به عرض رساندم و اعتبار نامه ی خود را تقدیم کردم. پس از پایان سخنان من شاه جوابی مختصر داد و از این که ناگزیر به آن سامان آمده بوده است خود را معذور داشت. آن گاه اشاره کرد که با رجال دربار نشینیم و مقداری فراوان از تنقلاتی که به رسم خود تهیه کرده بودند آوردند و ما نیز در خوردن آن ها سهیم شدیم در حالی که به آیین ایرانیان بر روی فرش نشسته بودیم. چون از خوردن دست کشیدیم به اعلی حضرت درود فرستادیم و به خانه بازگشتیم. در تاریخ ششم شاه ما را احضار کرد و قسمت مهم از کاخی را که اقامتگاه وی بود به ما نشان دادند. کاخ در میان دشتی و در جایی بس دلگشا قرار دارد که رودخانه ای از میان آن می گذرد. قسمتی از آن چهارگوش و مزین به پرده ی نقاشی است که سر بریدن سلطان ابوسعید را نشان می دهد. در این تصویر می بینید که چه گونه او را به ریسمانی بسته و برای کشتن نزد اغورلو محمد بانی تالاری که پرده ی نقاشی در آن است می آورند. ناهاری که از شیرینی های مرغوب فراهم کرده بودند به ما دادند و پس از آن به جایگاه خود بازگشتیم. در اصفهان در خدمت اعلی حضرت تا 25 این ماه ماندیم و در طی این مدت وی ما را به ضیافت های متعددی خواند». (منوچهر امیری، سفرنامه های ونیزیان در ایران، ص 140)
کتاب “سفرنامه های ونیزیان در ایران”، نه فقط از معتبرترین منابع ایران شناسی دوران نزدیک به صفویه، بل به همان میزان از کثیف ترین آن هاست. در این جا یکی از این ونیزیان با نام آمبریزو کنتارینی، ما را با شاه بی نشانه ای با نام اوزون حسن آشنا می کند که شش قرن پیش در اصفهان کاخی مملو از تابلوهای نقاشی در جایی داشته است که رودخانه ای از میان آن می گذشته و از آن که در اصفهان جز زاینده رود نیست و در حال حاضر نیز اندک نشانی از چنین قصر مصوری بر جای نمانده، پس احتمالا آن محل نزول اجلال شاهانه را نیز همچون شخص اوزون حسن، زاینده رود در یکی از طغیان های فصلی اش با خود به مرداب گاوخونی برده است و چون ظاهرا اوزون حسن جز همان کاخ در اصفهان نشانه ی دیگری از خود به جای ندارد، پس احتمالا کنتارینی را از ونیز به اصفهان نفرستاده اند، جز این که در چنین سطور بی پایه و پیوندی، اوزون حسن نامی را به تاریخ ایران تزریق کند، هرچند در واقع امر، از اوضاع و امور و وجود شخص کنتارینی نیز باخبرتر از اوزون حسن نیستیم؟!!
«کشور پهناور اوزون حسن محدود است به امپراطوری عثمانی و قرامان. نخستین ولایتی که به آن می رسیم ترکمنستان است که در حدود ناحیه حلب به سرزمین سلطان عثمانی متصل می شود. پایتخت و مقر حکومت ایران تبریز است که اوزون حسن آن را به مدد بخت سازگار و نه با قدرت نظامی بیش تر، از چنگال جهانشاه درآورد و سپس او را به هلاکت رساند. آخرین ولایتی که به آن می رسیم شیراز است که به مسافت بیست و یک روز مسافرت از تبریز و در جهت مشرق جنوب شرقی آن قرار دارد. امپراطوری ایران نیز محدود است به کشور جغتای که این جغتاییان فرزندان سلطان تاتار ابوسعید به شمار می روند و اوزون حسن پیوسته با او در جنگ است و مایه ی نگرانی است. ایران نیز محدود است به ماد که متعلق است به شروانشاه فرمانروای شماخی که به اوزون حسن خراج سالانه می پردازد. ایران با گرجستان نیز هم مرز است که پادشاه اش پان کراتی است. ایران نیز محدود است به گرجستان که آن سوی دشت ارزنجان قرار دارد. می گویند که اوزون حسن نیز صاحب سرزمینی است که آن سوی فرات در جهت امپراطوری عثمانی واقع است». (منوچهر امیری، سفرنامه های ونیزیان در ایران، ص 181)
اگر کسی با خواندن مجنون نویسی بالا به این معنا و مفهوم قرآنی، که مشرکین نجس اند، آگاه نمی شود، پس در درک پهنا و عمق خیانت های فرهنگی کنیسه و کلیسا به جهانیان عاجز مانده و نتوانسته آن پازلی را کامل کند که از میان آن تصویر روشنی از سیمای مجرمین و مقصرین واماندگی های امروزین آدمی، یعنی شمایل کشیشان و خاخام ها آشکار می شود. محقق می خواهد آب دهان را با افکندن بر سیمای آن مزدوران و مزورانی تلف کند که اجازه داده اند، بی هیچ کنترل و کنایه ای، این پرت نویسی های بی پایه و صدها بدتر از این، تا سرحد الفهرست ابن ندیم، به عنوان اسناد ایران و اسلام شناسی به کرسی های آموزشی حوزه و دانشگاه های این سرزمین نفوذ کند.
اینک به دیدار از اندونزی بازگردم و به احوال لایه ی بس نازکی از هندوییست های آن کشور رسیدگی کنم که حضورشان در اندونزی بومی نیست و بازار اصلی داد و ستد داخلی و توریسم را می گردانند و غالبا برای تبدیل نمایشی اندونزی مسلمان به سرزمینی با پیشینه ی هندوییستی به صورتی برنامه ریزی شده به آن سرزمین وارد شده و گرداننده ی زیر جلی همان نمایشات تاریخی مضحک اند که با همکاری یونسکو، تا میزان تدارک آن مجموعه تمپل و معابد پیشرفت کرده است. گرچه اندونزی، به علت نو ورود بودن مسلمین، به آن خطه مطلقا خالی از سکنه ی بومی، آثار تاریخی اسلامی و حتی مسجدی در شهرها ندارد که ساخت آن لااقل تا قرنی به دور رود، اما آشکار است که مراکز توریسم آن کشور، به نحوی، اسلامی بودن آن کشور را پنهان می دارند و وارد شوندگان را، چنان به تماشای معابد و رقاص خانه های هندوییستی می کشانند، که گردشگران، در نهایت کار، بیش تر گمان دارند مشغول دیدار از یک سرزمین بودیستی بوده اند، تا پر نفوس ترین کشور اسلامی جهان؟!!

باید این ساختمان تی تیش مامانی کاملا نوساز را با چند دست مبل و صندلی بازاری و چند ستون چوبی و ازاره اکلیل مالیده می دیدید و به توضیح هندوییست هایی گوش می دادید که این سالن تازه کف سازی شده را «قصر سلطان» می نامیدند و برای آن، درست همسان معابد خود، عمر دراز قایل می شدند!!! و اگر شما را در پذیرش این گونه ادعاها مردد ببینند، مطابق الگوهای موجود، به دیدار چند اشکاف و گنجه ای می برند که در آن چند فقره ظرف و ظروف طلایین چیده شده است!!!
و این هم شمایل تعدادی از خدمه ی آن قصر، که از هندوان و ساکنان آسیای جنوب شرقی و در زمره ی همان مهاجران تازه وارد به اندونزی اند. مردمی که قشر معینی از فعالین فرهنگی و تجاری و امورات مربوط به توریسم اندونزی را تشکیل می دهند و به خوبی در میان مردم قابل تشخیص اند.

این هم چهره پردازی در مراسم رقص هندوان با نام راجانگ که به طور معمول توریست های اندونزی از برخورد با آنان مکیف می شوند و انعکاس آن را به صورت توصیفی در باب آن سرزمین نخبه مسلمان به خاستگاه خود می برند. در این جا نیز با فرمت همان هندوان تازه وارد به اندونزی مواجهیم که تقریبا به صورت تروپ های مهاجر، در صد سال اخیر با امکانات و ثروت کافی برای معرفی نمایشی اندونزی به عنوان سرزمینی با قدمت حضور بوداییان و هندوییست ها به کشوری وارد شده اند که مامن مسلمانان گریخته از چنگال کشیشان مسلح و مهاجمی بوده است که در دوران اخیر به آفریقا و هندوستان یورش وحشیانه برده اند. (ادامه دارد)
