ناریا

وظیفه شناس

شادمانه و با لذتی غریب، همچنان که دست ها را همانند شاهدی برای حوادث، به فرم های گوناگون تکان می داد، برایم خاطره ای را با آوایی پر تمسخر گفت که چون…

ادامه مطلب

فئودال کوچکٍ کوچکٍ کوچک

آقا نمی دانی چه زمینیه! از خلقت آدم تا حالا علفچر گله ها بوده، همین طور هی گوسفند و بز، روی این زمین چریده و همین جا هم پشکل انداختن. ده سانت…

ادامه مطلب

هزار اتفاق می افتد

این برف معدن را تعطیل خواهد کرد. دفتر کمپ را می بندم و به زنجان می روم. دیگر باید آب ها از آسیاب افتاده باشد. پیش از این که از پا بیفتم،…

ادامه مطلب

ماخولیای عشق…

دو روز و دو شب است که می رانم. به کردستان رفتم، آذربایجان را دور زدم و بالاخره سرازیر شدم به گیلان. از کنار دریا، شهرها را یکی یکی گذشته ام و…

ادامه مطلب

نوبت

… روح من آقا، در نخستین روزهای ورودم به سربازخانه، به نفرتی خشن آلوده شد. تمام آن چه در اطراف ام می گذشت چنان بی معنی، ابلهانه و توأم با مفاهیم تازه…

ادامه مطلب

جانور

سرانجام، برف با دانه های درشت، از میان ابر خاکستری فرو بارید و مثل نشانه ای از خورشید آن سوی ابرها، کمی هوا را روشن تر کرد. کوله پشتی ها را زمین…

ادامه مطلب

کوتاه ترین عشق

زمانی که این ماجرا را بازمی گفت، زمزمه ی صدای خواب آورش، همانند اشعار لالایی، آرزومند، پراغراق و سرشار از شیفتگی بود: از ظهر اثاثیه را جا به جا می کردم. کوبیدن…

ادامه مطلب

تلافی

کودک، که کمی بیش از سه سال داشت، مثل دنباله ای، گوشه ی چادر گل دار مادر را چسبیده، با پاهای کوچک فرزش، قدم های ریزدانه ی سر به هوا برمی داشت…

ادامه مطلب

سوراخ کفش

از آن زندگی نیمه اشرافی، که ولنگاری و سرسپردگی به عشق های زودگذر و پرهزینه آن را بر باد داد، باقی مانده بود: ظاهری آراسته، سیمایی جذاب، یک عنوان فرهنگی، آداب دانی…

ادامه مطلب

رقیب

مرد یک بار از زیبایی زن از دست رفته اش گفته بود و این که پس از او هرگز به زندگی معمول عادت نکرده است. زن بلافاصله پرسید: _ عکس اش را…

ادامه مطلب