ناریا

گفت‌وگو‌هايي با مهندس منوچهر كارگر (3)

اما در طول این سال‌ها برای استاد پورپیرار به ظاهر مدافعانی نیز وجود داشته که لازم است به احوال آن‌ها نیز اشاره کنیم؛ در رأس این مدافعان فعالین سیاسی اقوام ایرانی و از همه مهم‌تر ترک‌ها و اعراب بودند که به دلایل متعدد و از جمله به دنبال مباحثات گسترده آن‌ها با استاد پورپیرار و به خصوص به دلیل سیاسی کاری آن فعالان و سپس رسیدن برق بنیان اندیشی آقای پورپیرار به تواریخ قوم پرستانه ترک‌ها و عرب‌ها و ابطال هیاهوهای‌شان، آنان نیز عمدتاً و به تدریج به صف مخالفان پورپیرار پیوستند. در واقع …

رو در رو با ناصر پورپیرار، دکتر عارف گلسرخی، داود صباغ (3)

[تدوین از مهندس منوچهر کارگر ]

[پاسخ نامه مهندس کارگر از سوی عارف گلسرخی ـ قسمت دوم]

اما در طول این سال‌ها برای استاد پورپیرار به ظاهر مدافعانی نیز وجود داشته که لازم است به احوال آن‌ها نیز اشاره کنیم؛ در رأس این مدافعان فعالین سیاسی اقوام ایرانی و از همه مهم‌تر ترک‌ها و اعراب بودند که به دلایل متعدد و از جمله به دنبال مباحثات گسترده آن‌ها با استاد پورپیرار و به خصوص به دلیل سیاسی کاری آن فعالان و سپس رسیدن برق بنیان اندیشی آقای پورپیرار به تواریخ قوم پرستانه ترک‌ها و عرب‌ها و ابطال هیاهوهای‌شان، آنان نیز عمدتاً و به تدریج به صف مخالفان پورپیرار پیوستند. در واقع هیچ یک و هیچ یک از مخالفان و حتی موافقان ایشان در سطح روشنفکران اقوام ایرانی نیز هنوز نتوانسته‌اند به بنیان مباحث تاریخی استاد پورپیرار، یعنی تاریخی کردن و شناخت «پوریم» پی ببرند. عمده کوشش کلان و برنامه ریزی شده استاد پورپیرار از ابتدا این بوده است که با باز کردن تدریجی مدخل‌های اساسی و زوایای نگاه تازه، بحث‌ها و بررسی‌های خود را با عبور از صدها مرحله کوچک و بزرگ به شناخت پوریم برسانند، امری که به رغم تلاش بسیار استاد پورپیرار، مافوق توان ذهنی بسیاری از مخاطبان‌شان بوده است و گروهی کثیر به ویژه از طیف مخالفان به دلیل عدم درک زمان سنجی و نحوه طرح هر مدخل، ایشان را به تناقض گویی متهم کردند! و در واقع حداکثر توان‌شان این بوده (همچون بوزینه‌ای سورنا گیلانی نام (sarzaminejavidan.persianblog.ir)) که با مطالعه آثار آقای پورپیرار بگویند شما قبلاً این نکته را گفتید و اکنون این را می‌گویید! و حتی هنوز هم درنیافته‌اند که زمان ارایه نتیجه بررسی خود آقای پورپیرار در انتهای کامل هر موضوع است و پیش از آن هر مبحثی در متن رایج آن نقد و بررسی می‌شود. به هر حال، آقای پورپیرار به راستی با یک برنامه ریزی فکری غول آسا و اندیشمندانه، به تدریج و با گذر از صدها مدخل و سوال، ذهن دنبال کنندگان بررسی‌های خود را گام به گام به جایی رساندند تا بتوان در آن به بیان یک حادثه تاریخی دوران‌ساز در مقیاس بین‌المللی و به عمد فراموش شده باز هم در مقیاس جهانی، بپردازند و دقیقاً به همین دلیل سیل مدافعان سیاسی و غیر سیاسی ایشان در میان روشنفکران ترک و عرب نیز کم کم به جویبارهایی باریک از خردمندان آنان تبدیل شده است. مثلاً گروه کثیری از فعالین و روشنفکری ترک هر ساله در پای یک قلعه دوره قاجار در آذربایجان جمع می‌شوند و با ستایش از بابک خرمدین قلابی (که اساساً معلوم نیست چه ارتباطی با ترکان دارد؟!) به گمان خود بر استیفای حقوق قومی خود از جمهوری اسلامی پافشاری می‌کنند. و هنگامی که آقای پورپیرار طی یک بحث تاریخی صرف اصالت بابک خرمدین را به زیر سوال می‌برند و آن را عاملی در کنار صدها عامل یهود ساخته دیگر در جهت تفرق اسلامی معرفی می‌کنند، نعره‌های قوم پرستانه ترک‌ها به هوا بلند می‌شود و آن گروه لاییک‌شان در صف نخست فحاشان به پورپیرار سینه چاک می‌کنند! همین طور هنگامی که بررسی‌های تاریخی محض ایشان (به ویژه یادداشت‌های مستقل اسلام و شمشیر) اصالت جنگ‌های صدر اسلام و هزاران موضوع نظیر دیگر را به زیر سوال می‌برد و طبعاً اعراب مسلمان را به بازاندیشی دینی و ملی ورای اسراییلیات منابع اسلامی دعوت می‌کند، ‌شاهدیم که روشنفکری لاییک ضد دینی عرب و گروه‌های مذهبی اعراب که نان شمشیر فرضی پیامبر را می‌خورند و مسلک وهابیت را آخر دین می‌شمارند، به صورت دشمنان قسم خورده پورپیرار در‌ می‌آیند. آقای کارگر ارجمند. نمی‌دانم مجموعه اسلام و شمشیر را خوانده‌اید یا نه، اما من عمیقاً بر این باورم که این یادداشت‌های مختصر (حدود 300 صفحه‌ای) به تنهایی با مجموعه آثار تمامی بزرگان حوزه‌های علمیه و مذهبی سراسر جهان اسلام و به خصوص ایران برابری می‌کند. در حوزه‌های علمیه ما هم همچون دانشگاه‌های‌مان گله‌های پرشماری یافت می‌شوند که صرفاً در تکرار اباطیل تاریخی رایج و آن چه که دربست پذیرفته و حفظ کرده‌اند، تخصص دارند و این امر متأسفانه در سراسر جهان اسلام یک اپیدمی است و تعداد خردمندانی که توانایی درک بنیان مسایل را داشته باشند، عملاً بس اندک است.

 

به بیان صریح، تاریخی شدن «پوریم» چنان بحث تاریخی عمیق و وسیعی است که نقش تاریخی هخامنشیان و خوب و بد بودن کورش در آن رنگ می‌بازد و دعاوی تاریخی همه اقوام اعم از فارس و ترک و عرب و … و تاریخ‌سازی‌های ملی تمامی کشورهای کنونی خاورمیانه در اثر آن بر باد می‌رود. به همین دلیل است که در زمان انتشار نخستین کتاب استاد پورپیرار شاهد موضع‌گیری‌های قومی در برابر اثر ایشان، و نفرین فارس‌ها و ستایش ترکان وعربان نسبت به ایشان بودیم (هر چند این امر هنوز هم تا حدی ادامه دارد)، و اکنون که بررسی‌ها و تحقیقات ایشان ابعاد تازه و باورنکردنی دیگری پیدا کرده است، به تدریج دروغ‌پرستان، قوم پرستان، نژاد پرستان و افلیج‌المغزها از هر قوم و قبیله در کنار مزدوران می‌نشینند و همگی علیه پورپیرار بسیج می‌شوند و حکومت‌ها (از جمهوری اسلامی تا ترکیه و عربستان سعودی) همه در برابر کتاب‌های ایشان سیاست سکوت و بایکوت را به صلاح خود می‌بینند، و در میان تنها خردمندانی چند باقی می‌مانند که در طول تاریخ همواره اندک بودند، اما تأثیرات‌شان به مراتب از این خیل دارای همه نوع امکانات تبلیغی و قدرت سراسری بیش‌تر بوده است.

 

ضرورت و محتوای طبیعی همین مباحث است که باعث می‌شود استاد پورپیرار فقط در مقام یک مورخ بر تأثیر تاریخی و دوران‌ساز اسلام برای تجدید حیات تمدن شرق میانه، الاهی بودن آن بر اساس آیات قرآن، نقش پنهان و مداوم و در واقع شبانه روزی یهود در تحریفات تاریخی به قصد پنهان نگه‌داشتن پوریم و توقف تکامل مسلمین و دشمنی با اسلام، و ضرورت بازگشت به قرآن و اتحاد اسلامی و افشاگری دسیسه‌های یهود و … تأکید می‌کنند. اما برای آن روشنفکری ایرانی (اعم از فارس و ترک و عرب و …) که با بنیان این مطالب ناآشناست و هر داده تازه‌ای را با کلیشه‌های ذهنی خود می‌سنجد، پی‌بردن به عمق این نکات و مفاهیم تقریباً غیر ممکن است. برای همین است که دوست شما آقای داود صباغ تمامی این مطالب را در ذیل دو عنوان یهود ستیزی و پان اسلامیزم شناسایی می‌کند، زیرا به واقع ذهن او تحلیل دیگری برای درک این روند شناخت تدریجی «پوریم» نمی‌شناسد. حداقل آقای صباغ و دیگران پرشماری که ظرفیت ذهنی‌شان در اندازه ایشان است، می‌باید توجه کنند که یهود ستیزی یک تفکر عمدتاً مبتنی بر نژاد پرستی است و با کشف اسنادی دال بر دخالت یهود در فلان قضیه تاریخی (همچون مورد اجیر بودن هخامنشیان از سوی یهود برای نابودی بابل طبق داده‌های تاریخی تورات) از زمین تا آسمان متفاوت است. مثلاً اگر محققی از نقش ایالات متحده آمریکا در سرنگونی دولت دکتر محمد مصدق بر اساس اسناد موجود سخن بگوید، آمریکا ستیز است؟ مگر جز این است که بسیاری از محققان ایرانی در کتاب‌های خود پیرامون سقوط دولت دکتر مصدق، آمریکا را با صدها واژه نظیر استعمارگر و امپریالیست و غارتگر ثروت ملی مردم ایران و … نکوهش کردند، پس آیا همه آن‌ها آمریکا ستیزند؟ چنین قضاوتی همان برای دادگاه‌های اروپایی تحت نفوذ محافل صهیونیستی مناسب است که هر تحقیقی در مورد صحت دعاوی واقعه هولوکاست را از مصادیق عینی یهود ستیزی محسوب می‌کنند و آن را جرم می‌شمارند! (و کسی نیست به آن‌ها بگوید که اگر اسناد یک واقعه تاریخی واقعاً استوار و محکم و کامل هستند، پس چرا از تحقیق پیرامون آن می‌ترسید، و چرا این اسناد محکم و کامل دایماً به آسانی به زیر سوال می‌روند؟؟) تأکید بر اتحاد مسلمین از سوی آقای پورپیرار هم حاصل یک شناخت تاریخی تازه است و با آن چه که تا کنون تحت عنوان پان اسلامیزم گفته شده است، بنیان متفاوتی دارد، ولی البته از نظر منتقدانی چون آقای صباغ قطعاً هر گردی گردوست!

 

در هر حال،‌ گروه دیگری که طبق توهمات ذهنی روشنفکران ما موافق طبیعی و ذاتی و همیشگی ناصر پورپیرار به شمار می‌روند، لایه‌ای از حکومت جمهوری اسلامی و به تعبیری اصحاب کیهان هستند. کیهانیان در مقطعی کوتاه و در زمان انتشار گفته‌های همان جلسه مرکز گفت‌وگوی تمدن‌ها بایکوت رسانه‌ای آقای پورپیرار را شکستند و در واقع به دلایل سیاسی و برای در اختیار گرفتن توانایی منحصر به فرد ایشان در نگارش و نقد جریانات روشنفکری ایران، چراغ سبزی به ایشان نشان دادند، اما آن‌ها از این امر غافل بودند که پورپیرار کسی نیست که خود و قلم و اندیشه و رسالتش را در اختیار فلان یا بهمان قدرت سیاسی قرار دهد. زمانی با ایشان درباره احزاب و گروه‌های سیاسی صحبت می‌کردم و ایشان به من گفتند که من اگر بخواهم کار سیاسی بکنم خودم می‌روم و یک حزب تأسیس می‌کنم! اصحاب کیهان هم مثل همان فعالان سیاسی اقوام از چنین روحیه‌ای بی‌خبر بودند و به گمان خود خیال می‌کردند در صورتی که به حمایت از پورپیرار برخیزند، می‌توانند وی را وارد دسته خود کنند و از توانایی وی برای مبارزه با مخالفان‌شان بهره گیرند، اما زهی خیال باطل! بدین لحاظ بعد از گذشت مدتی، کیهانیان نیز دریافتند که استاد پورپیرار فردی نیست که خود را در اختیار خواسته‌های سیاسی آنان قرار دهد و لذا به تدریج از سوی ایشان طرد شدند و در نهایت از سر لج و مخالفت با ایشان درآمدند و همچنان غافل از این هستند که تاریخی کردن و شناساندن حادثه پوریم و تبعات آن اهمیتی ورای تصور آنان دارد و اندیشه عظیم ایشان هم نه با اهداف کوچک آن‌ها مطلقاً جور در می‌آید و نه حتی در مغزهای کوچک آنان می‌گنجد و همچنین غافل‌‌اند که استاد پورپیرار چنان استقلال فکری و شخصیتی دارند که با هیچ فشاری سر تسلیم فرود نمی‌آورند. از میان آنان تنها حمایت مهندس عباس سلیمی طولانی شد که در گفته‌ها و سخنرانی‌های متعدد به پوریم و نقش هخامنشیان در نابودی تمدن‌های کهن ایران و تلاش باستان شناسان یهودی معاصر برای نابودی ابنیه خشتی عیلامی تخت جمشید  اشاره کرد، اما ایشان نیز از یک طرف به دلیل فقدان اشرافی نظیر تسلط استاد پورپیرار بر مباحث و مدخل‌های طرح شده و از سوی دیگر به دلیل موضع و نگرش سیاسی‌ای که دارد، چندان در این مسیر موفق نبود و حمایت ایشان از آقای پورپیرار نیز پایانی نامیمون یافت، زیرا استاد پورپیرار هیچ چیز را فدای حمایت کسی از خود نمی‌کنند (موضوعی که خود شما نیز در مکاتباتتان با ایشان با آن مواجه شده‌اید) و با هوشمندی فق‌العاده‌ای که دارند، زیر و بم مسایل را به خوبی در می‌یابند. در واقع، مسیله آقای سلیمی همواره یهود و صهیونیزم بوده است و نه تاریخی شدن پوریم و درک تأثیرات دوران‌ساز اندیشه استاد پورپیرار و درست به همین دلیل مهندس سلیمی از میان تمام مباحث آقای پورپیرار که تعدادشان بس افزون شده است، فقط به پیوند یهود با هخامنشیان و  قتل عام ایرانیان در روز پوریم و نقش باستان شناسان یهودی معاصر در نابودی آثار باستانی پیش از هخامنشی ایران توجه دارد و نه مثلاً به واقعیت و اصالت یا عدم اصالت تاریخی کتاب ابن ندیم یا فارسنامه ابن بلخی یا موجودیت سلمان فارسی یا … . بقیه مورخان جمهوری اسلامی از قماش عبدالله شهبازی هم که به دلایل متعدد (و به ویژه مسایلی که در گذشته و عمدتاً بر سر حزب توده و دفاع یا دشمنی با آن رخ داده است)، با استاد پورپیرار دشمن خونی هستند و در این مورد خاص، هر دو طرف در نوشته‌های وبلاگی خویش از لعن و نفرین یکدیگر دریغ نمی‌ورزند. (برای آشنایی با پیشینه این تضادها مطالعه کتاب چند بگو مگو درباره حزب توده و … که مشاجرات قلمی استاد پورپیرار و شهبازی و نیز علیرضا نوری‌زاده در آن‌ آمده، بس مفید است.) جالب است همان سفیه فوق‌الذکر یعنی سورنا گیلانی (نظیر بقیه گله روشنفکری ایران که در مواجه با چنین مواردی به جای اندیشه کردن و تأمل تنها بلدند حیرت کنند!) زمانی با به کار گرفتن تمام توان عقلی خود (!) تنها ابراز حیرت و تعجب بسیار می‌کرد که چرا پورپیرار با یک مورخ درباری همسان خودش که عمیقاً ضد یهود است (یعنی عبدالله شهبازی)، تا این اندازه مخالفت می‌کند! این عبدالله شهبازی طی سال‌های اخیر یکی از جوانک‌های بسیجی زیر دست خود به نام حامد (jew.blogfa.com  و sobh.blogfa.com) را برای کسب خبر به سراغ آقای پورپیرار می‌فرستاد و این حامد مذکور از همان ابتدا به تهیه اسناد و مدارکی دست زد تا شهبازی از طریق آن‌ها بتواند روزی علیه پورپیرار اقدامی اساسی صورت دهد و سوزش زخم نیش‌های قلمی سال‌های گذشته و سپس سال‌های اخیر ایشان را جبران کند، اگر چه حامد چند بار تحت تأثیر کلام افشاگر استاد پورپیرار لگدهای محکمی نثار نوشته‌های مهمل شهبازی کرد و به همین دلیل بلافاصله ناچار شد تا به وظیفه اصلی خود استوارتر از گذشته بپردازد! سرانجام، حاصل تلاش او در جمع کردن مدارکی علیه استاد پورپیرار و نیز بنده این بود که با آسمان ریسمان بافی‌های ذهنی به خیال خود ثابت کند که ایشان با اسم مستعار در وبلاگ خود از خودشان تعریف کرده‌اند! و علاوه بر آن بدون شناخت کامل از نحوه مدیریت وبلاگ قبلی من، کشف کند که عارف گلسرخی همان ساسان بابکان استخری (nejadarya.persianblog.ir) است! و بنده و استاد پورپیرار را به خاطر این جرم‌های فجیع محکوم کند تا شاید به این ترتیب خودش و اربابانش بتوانند مدخل‌های ناتمام بودن تخت جمشید و دروغین بودن اشکانیان و ساسانیان و شاهنامه و … را رد کنند!! در واقع، اندازه عقل و شعور این گله باستان پرست و عمال آن‌ها همان است که ساسان بابکان با قلمش به تصویر کشیده است؛ چه این ساسان در مقام یک باستان پرست کودن واقعی بنویسد و چه طنزپردازی خوش ذوق باشد، در یک چیز شکی نیست و آن این که نوع نوشته‌ها، منطق گفتاری و فکری، توان درک بنیان مسایل، ادبیات گفتاری، استدلا‌ل‌های منطقی و تاریخی، باستان پرستی افراطی و بیمار گونه و افکار مهمل و پریشان ساسان در واقع شکل مضحک بلاهت و حماقت و بی‌سوادی و مزدوری و دروغ پردازی و تهمت زنی و رذالت بخش عمده‌ای از دشمنان استاد پورپیرار از شفا و بابایادگار و گیلانی و نوری‌زاده و شهبازی گرفته تا گمنامان بی‌اصل و نسبی از قماش بهمن عمرانی که مستهجن‌ترین و رکیک‌ترین فحش‌ها را با ای‌میل یا پیام‌های تلفنی یا کامنت‌های وبلاگی و طرق دیگر برای این استاد توانا و استوار و یگانه می‌فرستند، به شمار می‌رود. از این رو از شما می‌خواهم من بعد از این زاویه مطالب ساسان بابکان را بخوانید و خیلی آن‌ها را برای پاسخ دادن جدی نگیرید، چون ظاهراً‌هدف او تمسخر همان کسانی که با چنین شیوه‌هایی از استدلا‌ل و منطق معتقدند استاد پورپیرار از فلان و بهمان پول می‌‌گیرد و خودش هم فلان است و بهمان، پس مهندس کارگر عزیز نیز که نوشته‌های استاد پورپیرار را در کتابخانه‌های اینترنتی‌شان عرضه می‌کنند، از جمهوری اسلامی پول می‌گیرند و فلان هستند وبهمان! به علاوه حضور ساسان برای دریافت عمق فاجعه تعصب و بلاهت روشنفکری ایران و بچه‌های دنباله‌رو آنان بس سودمند است. کافی نیست نگاه کنید که چه گله بزرگی از سفیهان باستان پرست هر روز قربان صدقه نوشته‌های ساسان (یا گیلانی و …) می‌روند و چگونه چرندیات خنده‌دار او را با شوق وافر تأیید می‌کنند! می‌دانید چرا؟ چون مسیله افراد این گله کشف حقیقت یا شناخت صحیح تاریخ ایران نیست، بلکه مسیله اینان فرو نشاندن آتش کینه و تعصب خود از طریق فحاشی به استاد پورپیرار است. برای همین این سفهای باستان پرست و فاقد اندیشه هر کسی را که با هر نوع منطق و استدلال و با هر زبان و اندیشه ولو پوچ و مضحک به آقای پورپیرار بد بگوید، ستایش و تأیید می‌کنند و کوچک‌ترین توجهی به درستی گفتار یا اندیشه آن فرد ندارند. واقعاً از این بابت می‌باید ممنون آقای ساسان بود که ما را به وجود این خیل عظیم احمق‌ها در دنیا و به خصوص در میان دشمنان آقای پورپیرار آگاه کرد. (حال بماند که این آقای ساسان مدتی طولانی گیلانی و بابایادگار و ابلهانی دیگر را با نظرات پوچ خود سر کار گذاشته بود و در نهایت هم خود گوشی را به دست این احمق‌ها داد تا دریابند که سرکارند!)

 

جناب کارگر ارجمند. این‌ها تنها مشتی از خروار بود و اگر بخواهم به همین ترتیب گزارشی از دیگر مسایل مرتبط با حضور مورخی دگراندیش به نام ناصر پورپیرار و کتاب‌های دوران‌ساز او را به روی کاغذ بیاورم، ناگزیر خواهم بود خاطراتی مفصل بنویسم که فعلاً زمان مناسبی برای آن نیست. لذا سعی می‌کنم در این مطالب بالنسبه مفصل گزارشی گذرا از آن چه که تا کنون در حوزه نظر و عمل در این خصوص رخ داده بود، برایتان بنویسم و بیش‌تر بر این نکته تأکید کنم که شاهد باشید چه کسانی و با چه روش‌هایی در سطحی جهانی به مقابله با اندیشه و قلم می‌پردازند! همان‌هایی که ادعای دفاع‌شان از آزادی بیان و اندیشه و دمکراسی و حقوق بشر و … گوش فلک را کر کرده است و شبانه‌روز جمهوری اسلامی را به واسطه نقض آزادی بیان و قلم و حقوق انسانی افراد به باد انتقاد و ناسزا می‌گیرند، خود در استفاده و توصیه به استفاده از کثیف‌ترین شیوه‌های دیکتاتور منشانه، چه از نظر قلمی و چه به لحاظ عملی، دست استالین و پینوشه و فرانکو و هر مستبد آدم‌کش دیگری را از پشت بسته‌اند! و نکته بس جالب این که همین آقایان روشنفکر و دانشگاهی و عهده‌دار مناصب فرهنگی ایران، برای بریدن زبان و قلم مورخی که چون آنان نمی‌اندیشد، مکرر در مکرر دست به دامن همین جمهوری اسلامی می‌شوند و با نامه‌نگاری به تمامی مسیولان این حکومت و هشدار دادن‌های دروغین مکرر به آن‌ها و تدارک تبلیغات منفی و مسموم علیه یک فرد، از همین جمهوری اسلامی که در نگاه آنان دشمن آزادی و دیکاتورمنش است التماس می‌کنند تا زبان و دست ناصر پورپیرار را از گفتن و نوشتن باز دارد!!! نمونه آن‌ها عطاءالله مهاجرانی است که مدت‌ها برای جبران آسیبی که از نقد استاد پورپیرار بر کتاب سلمان فارسی‌اش دیده بود، دست به دامن آیت‌الله‌های صاحب نام می‌شد و می‌کوشید آن‌ها را قانع کند که ناصر پورپیرار ضد شیعه است، تا شاید به این طریق بتواند با قانع کردن آن‌ها برای نابود کردن یک دشمن شیعه! آرامش و آبروی سابق خود را بازگرداند. گمان کنم سال 83 بود که گله‌ای از این جماعت بینوا و حقیر نامه‌ای به آقای خامنه‌ای نوشتند و در آن صراحتاً از ایشان خواستند تا با توجه کردن به خطرات نوشته‌های استاد ناصر پورپیرار (البته برای نان و آب و جاه و عنوان خودشان!)، به حضور قلمی پورپیرار برای همیشه خاتمه دهند تا این گله بوزینه فاقد عقل و دانش و علم به آرامش سابق‌شان بازگردند! می‌بینید جناب کارگر! درماندگی و رذالت این مدعیان کله متعفن و خشک مغز به حدی است که به واسطه ناتوانی ابدی در نقد و رد کتاب‌های استاد پورپیرار و  برای حفظ عناوین بر باد رفته و نان و آب در خطرشان، دست به دامن همان مقامی می‌شوند که آن را دیکتاتور می‌دانند! تا با توسل به بالاترین قدرت کشور با خیال راحت نفس پورپیرار را ببرند و کماکان با خیال راحت به شنا در همان فاضلاب متعفن مملو از دورغ و جعل تاریخ ایران باستان بپردازند و ارتزاق کنند! پس معلوم می‌شود که (اگر با آن‌ها در مورد دیکتاتور بودن نظام جمهوری اسلامی هم عقیده باشیم)، دیکتاتوری خیلی هم خوب است و بریدن زبان و قلم گاهی اوقات از نان شب هم واجب‌تر است و اگر وزارت ارشادی هست که مانع انتشار بعضی از کتاب‌ها می‌شود، حضورش بس لازم و ضروری است!! و دیدیم که آقای خامنه‌ای با متانت به نامه این بدبخت‌ شده‌ها پاسخ دادند و حضور دیدگاه‌های مخالف و بررسی‌های تازه را برای توسعه علم و دانش حتی امری مثبت قلمداد کردند. ضمناً از یاد نبریم که گله زرتشتی‌های جمع شده در انجمن زرتشتیان، در همان زمان چاپ اول کتاب دوازده قرن سکوت به وزارت ارشاد نامه نوشتند و ضمن اعتراض، التماس کردند تا این وزارت فخیمه مانع ادامه چاپ این کتاب شده و همان کتاب‌های چاپ شده را هم جمع‌آوری کند! (کاری که بعدها با پول و زور شجاع‌الدین شفا صورت تحقق یافت!) و این‌ها‌ همان زرتشتی‌هایی هستند که ادعای صلح و سفیدی و تساهل و دوستی‌شان با فرهنگ تا ثریا هم رفته است، اما در برابر این انقلاب خانمان برانداز تاریخی از فرط ناتوانی در پاسخ نویسی و استواری تحلیل‌ها و استنادات استاد پورپیرار، اکنون به همراه بقیه سلطنت طلب‌های ریز و درشت و آواره تنها راه چاره را در دعا برای حمله بوش به ایران و بر سر کار آمدن رضا پهلوی می‌بینند تا با خیال راحت مورخی را که مطابق میل آنان تاریخ نمی‌نویسد، ریز ریز کنند و بر آتش تعصب مغزهای پوسیده قرون وسطایی‌شان آبی خنک بپاشند. آخرین این افراد دکتر پیروز مجتهدزاده است که با چاپ مقاله‌ای مفصل در ماهنامه اطلاعات سیاسی اقتصادی در باب هویت ایرانی، ضمن سردادن ناله‌هایی ناشی از برباد رفتن تصورات موهوم خود و همپالکی‌های پرشمارش در این نشریه در اثر کتاب‌های استاد پورپیرار، و ضمن ابراز حیرت از طرح بعضی مباحث مطروحه ایشان نظیر جعل کتیبه‌هایی بر مکعب زرتشت از سوی ایران شناسان یهودی غربی (که این ابراز حیرت حداکثر توانایی ذهنی اینان به شمار می‌رود)، صراحتاً از جمهوری اسلامی خواسته بود تا به نوشتن پورپیرار خاتمه دهند و هشدار داده بود که اگر چنین نکنند، سرنوشت خطرناکی در انتظارشان خواهد بود! و در واقع این سرنوشت خطرناک چیزی نیست جز بسته شدن مجتهدزاده و بقیه گله روشنفکرنماهای ایران به گاری در اثر وسعت بی‌سوادی در آینده‌ای نه چندان دور! (در مورد نکته‌ای که آقای صباغ درباره کتیبه‌های مکعب زرتشت برای شما نوشتند وشما هم بدان استناد فرمودید، مختصر بگویم که بحث بسیار کامل‌تر آن قبلاً از سوی کیوان نامی از یاران بابایادگار در سایت آذرگشنسب طرح شده بود که برخلاف تصور این جهال به واسطه انتشار عکس‌ها و اسناد بایگانی سازمان میراث فرهنگی، به اثبات هر چه بیش‌تر دعاوی استاد پورپیرار کمک کرد و آقای پورپیرار هم ضمن پاسخ گویی به آن ردیه، مطالب کامل‌تری بر مطالب قبلی خود افزودند. مطلب آقای صباغ یک گزینش ضعیف و احتمالاً مغرضانه از مجموعه آن عکس‌ها و توضیحات مفصل است.) اینان در واقع با ویرانی ابدی و مطلق باورهای پوسیده و خیالات یهود ساخته موهوم خود در باب تاریخ و هویت راستین ایران و ایرانی مواجه هستند و از فرط درماندگی حق دارند چنین ناله‌های دلخراشی سر دهند و چنین درخواست‌های غیر انسانی و غیر علمی داشته باشند. جناب کارگر عزیز. من این‌ مطالب را با این نحوه بیان به این قصد نمی‌گویم که شما را به موضع‌گیری علیه یا له استاد پورپیرار یا خودم بکشانم. هدف من تنها مطلع شدن شماست و اگر در نحوه نگارش و باز بیان این اتفاقات تندروی کردم، بدانید که لیاقت آنان بعد از چند سال نشان دادن منتهای رذالت و خباثت در کلام و در عمل جز این نیست و در واقع لیاقت همین مقدار از ادب را هم نداشته و ندارند. امیدی هم به توانا شدن اینان در نقد استاد پورپیرار نداشته باشید، زیرا حتی عمر نوح هم کافی نیست تا این سفهای والا مقام بتوانند حداقل عمق مطالب مطروحه آقای پورپیرار را بفهمند، چه به برسد به نقد آن‌ها! در واقع کسانی که خواهان نقد نوشته‌های ایشان هستند، یک راه بیش‌تر ندارند و آن هم این که از خود استاد پورپیرار التماس و خواهش و زاری کنند تا نوشته‌های خود را به نقد بکشند!! (کما این که فاروق سفی‌زاده یا در اصل سفیه‌زاده در نامه‌ای مکتوب از استاد پورپیرار چنین خواهشی کرده بود!). ذکر این مورد از نقد استاد پورپیرار از سوی یک ایران شناس بس پرآوازه هم خالی از لطف نیست: چندی پیش شبکه ماهواره‌ای «کانال یک» برنامه گفت‌وگویی با ریچارد فرای با مجری‌گری یک سلطنت طلب واقعاً کله خشک به نام فروزنده پخش کرد که به راستی بس دیدنی بود. فرای که از نیت اصلی چنین جماعتی بی‌خبر بود و نمی‌دانست قصد اصلی این سلطنت طلب‌ها این است که به هر بهانه‌ای لگدی نثار جمهوری اسلامی کنند (و حتی بچه‌دار نشدن خرس‌های قطبی را هم ناشی از روی کار آمدن نظام جمهوری اسلامی بدانند!)، در برابر سیوالات فروزنده ناخواسته و مکرر وی را کنف کرد و اسباب مضحکه این بیچاره شد. اما قسمت اساسی این گفت‌وگو آن جا بود که فروزنده درباره پورپیرار از این استاد اعظم تاریخ ایران باستان سیوال کرد و به واقع صحنه‌ای بس دیدنی اتفاق افتاد. فرای در برابر این سیوال به سان کودکی خطاکار سر به زیر انداخت و با لکنت زبان چند کلامی بی‌ربط در مورد حضور یهودیان در بین‌النهرین سرهم کرد و سپس خاموش شد و فروزنده هم که دید اوضاع خراب است دیگر در این‌باره سیوالی نپرسید!! آن جا بود که واقعاً بر هر خردمندی آشکار شد که فرای نیز مثل سایر یهودیان از گفت‌وگو درباره اندیشه پورپیرار که به سیوال در مورد پوریم و تلاش بین‌المللی و غول آسای یهود برای پنهان نگه داشتن آن می‌انجامد، سخت هراس دارد و علاوه بر آن مثل هر مدعی استادی تاریخ ایران باستان کوچک‌ترین جوابی برای مدخل‌های کتاب‌های استاد پورپیرار ندارد! و دقیقاً به همین دلیل است که چند سال است شاهدیم در جای حضور متخصصان برای نقد و بررسی کتاب‌های استاد پورپیرار، مشتی شاگرد مدرسه‌ای بی‌سواد آماتور (از قماش گیلانی و احمدی) و مشتی اراذل و اوباش بی سر و پا که از راه گرداندن سایت‌های پورنوگرافی ارتزاق می‌کنند (از قماش علی دوست‌زاده و بهمن عمرانی)، به پاسخ گویی به نظریات ایشان و فحاشی‌های شرم‌آور به این مولف مشغول‌اند. معلوم است که وقتی فرای با آن همه استادی و شهرت در برابر تزهای استاد پورپیرار جوابی ندارد و زبانش را جای دیگری می‌گذارد، باید هم مزدوران شجاع‌الدین شفا و یهودیان و ولگردهای بی‌سر و پا و بچه مدرسه‌ای‌ها به دفاع از هویت ملی و تاریخ ایران برخیزند!  

 

جناب کارگر عزیز. در پایان این نوشته لازم است چند کلامی هم در مورد دعاوی شما در خصوص استاد پورپیرار که در نامه‌های‌تان به ایشان و نیز به بنده بدان‌ها اشاره داشتید، بنویسم. نامه شما می‌گوید که معتقدید کلام صحیح آن است که از زبان افراد سالم و درستکار خارج شود و برای همین به شناسایی احوال فرد بسیار اهمیت می‌دهید و از این رو سخت مشتاق شناخت احوال استاد پورپیرار در گذشته و حال بودید تا بر آن اساس دریابید نتایج بررسی‌های تاریخی ایشان و مثلاً ناتمام ماندن تخت جمشید صحیح است یا خیر. توضیحات مختصر اما بس استوار و روشنگر استاد پورپیرار نیز شما را قانع نکرد که چنین مسیری به شناخت حقیقت علمی در تاریخ راه نمی‌یابد، لذا من می‌کوشم با باز کردن موضوع و ذکر مثال‌هایی با شما در این مورد مباحثه کنم. استاد پورپیرار در این‌باره برای شما نوشتند که: « شما و دیگران و هر که اهل کتاب است، چند نفر از میان این هزاران هزار را که در جهان با قلم اظهار وجود کرده‌اند، می‌شناسید که چه شغل و دین وعلایقی داشته‌اند؟ شما چخوف و حافظ و بیرونی را چه میزان می‌شناسید و اگر نمی‌شناسید چرا کتاب‌های‌شان را می‌خوانید و شاید هم تصدیق می‌کنید؟ غرض یادآوری دوباره‌ای است در این باب که: بهتر است صاحبان نظر را در آثارشان بشناسیم و نه در احوال‌شان. نمی‌دانم آن دوست شما [داود صباغ] در باب من چه افاضه فرموده‌اند، ولی فرض بر این می‌گیرم که توانسته باشد برای من شاخ و دمی تدارک ببیند، می‌پرسم آیا کسی که شاخ و دم دارد، مثلاً نمی‌تواند مدعی شود که ابنیه تخت جمشید نیمه ساخته است؟ و اگر مدعی شد و مطلب را اثبات کرد باید به او جواب داد که: برو شاخ و دم‌دار؟!! آقای کارگر این همه ادا واطفار از ان است که در برابر چند هزار صفحه مطلب نو حتی پاراگرافی پاسخ ندارند، خود را مضحکه شده می‌بینند و دق دل خالی می‌کنند… صاحبان قلم و اثر و نظر را در آثارشان می‌شناسند و نه در احوا‌ل‌شان.» جناب مهندس کارگر گرامی. من بنا را بر صحت استدلال شما می‌گذارم که چه بسا افراد شیطان صفتی که در ظاهر سخن صحیح می‌گویند و در باطن اعمال شیطانی انجام می‌دهند و لذا سخنان چنین کسانی را نمی‌توان معتبر دانست، زیرا در اصل با ظاهر موجه اهداف شیطانی خویش را دنبال می‌کنند. من بنا بر این می‌گذارم که آقای پورپیرار هم اکنون هم یک توده‌ای دوآشته و خیانت‌کار هستند، قاتل فرزندان خویش‌‌اند و قاچاقچی مواد مخدر و جاسوس و مأمور اطلاعاتی و همین الآن هم دو سر بریده در یخچال خانه خویش دارند. اما می‌پرسم اگر ایشان گفتند زمین به دور خورشید می‌چرخد، ما باید بپذیریم یا رد کنیم؟؟ اگر ایشان به مرتبه‌ای از توانایی علمی و تحقیقی دست پیدا کردند که کشف و اثبات کردند که تخت جمشید ناتمام است، شاهنامه فردوسی در زمان دیگری نوشته شده، بخشی از آثار تاریخی کهن ایران به عمد نابود شده و … ما باید بپذیریم یا رد کنیم؟؟ آیا باید چنین حقایقی از زبان یک فرد فرشته صفت صادر شود تا آن را معتبر بدانیم؟؟ مثلاً اگر گالیله یک انسان شیطان صفت می‌بود، نظریه او مبنی بر گردش زمین به دور خورشید باطل می‌شود؟؟ یا اگر گالیله نامی فرشته صفت بود و مدعی شد کره زمین به شکل مکعب است، باید سخن او را به دلیل فرشته صفت بودنش پذیرفت؟؟ جناب کارگر از آن رجال نامی تاریخ بشر که از احوال‌شان چیز زیادی نمی‌دانیم، حرف نمی‌زنم و می‌خواهم برای سنجش اعتبار استدلال شما از کسانی مثال بیاورم که از احوال‌شان تقریباً به خوبی خبر داریم. به عنوان نمونه، چایکوفسکی آهنگ ساز شهیر روس در زندگی شخصی خود انسانی واقعاً شیطان صفت بود؛ خدمتکارانش را کتک می‌زد، به آن‌ها تجاوز می‌کرد، رفتاری بسیار ناشایست با زیر دستانش داشت و … . اما او خالق شاهکاری به نام اپرای دریاچه قو است. حالا از شما می‌پرسم تکلیف ما چیست؟ می‌باید احوال شخصی را در حوزه فرهنگ هم دخالت بدهیم یا خیر؟؟ آیا چون چایکوفسکی چنین اعمالی داشته، اثر برجسته موسیقیایی او فاقد ارزش می‌شود؟؟ یا که چون او خالق چنین شاهکاری در قلمرو موسیقی است، پس حتماً و ناگزیر می‌باید در حوزه زندگی شخصی خود نیز یک فرشته باشد؟؟ وجود مواردی نظیر چایکوفسکی به حدی زیاد است که ذکر تک تک آن‌ها هزاران صفحه کاغذ می‌خواهد! فی‌المثل همین شجریان جامعه خودمان که به قدر ملخی اندیشه ندارد و احوال شخصی‌اش نیز بس ناخوشایند و زشت است، اما مگر می‌توان این مسایل را دلیلی بر استادی یا نااستادی او در امر آواز دانست؟ برخی از همین استادان دانشگاهی تاریخ دشمن آقای پورپیرار که دایم به احوال ایشان تهمت می‌زنند (نظیر رضا شعبانی یا ناصر تکمیل‌همایون)، خود چنان زندگی و احوال شخصی کثیف و متعفنی دارند که ذکر آن‌ها حال آدمی را دگرگون می‌کند، ولی آیا مگر می‌شود چنین احوالی را دلیل بر صحت یا عدم صحت سال به قدرت رسیدن نادر شاه افشار یا دلایل سقوط سلسله صفویه دانست؟؟ آقای کارگر حساب علم و حقیقت از این مسایل جداست. آدمی موظف است در برابر حقیقت در هر زمان و مکانی و از دهان هر کسی که خارج شود، سر تعظیم فرود آورد. پذیرش ناتمام بودن تخت جمشید به معنای سر فرود آوردن در برابر پورپیرار نامی نیست، بلکه به معنای ستایش حقیقت و راستی و تسلیم در برابر آن است. حتماً ماجرای ارسطو را شنیده‌اید که در مقابل مواخذه شدن به دلیل نقد افلاطون گفته بود من افلاطون را دوست دارم، اما حقیقت رابیش‌تر دوست دارم! استدلال کودکانه شما در جوابتان به استاد پورپیرار مبنی بر ملاک قرار دادن ظاهر و باطن احوال یک فرد یا گذشته و حال او، به اعتقاد من، فقط برای همان مباحثات سیاسی‌ای خوب است که شما از دوران جوانی درگیر آن بوده‌اید. چنین استدلالی در جهان علم مطلقاً کاربرد و اعتباری ندارد. مسیر شناخت و ارزیابی یک نظریه علمی و رد و اثبات آن با طرح چنین استدلا‌ل‌هایی طی نمی‌شود و به نتیجه نمی‌رسد. نمی‌توان در دانشگاه به یک استاد مثلاً فیزیک گفت که چون شما عضو گروه مجاهدین خلق هستید، پس مباحثی هم که در مورد سرعت نور مطرح می‌کنید،‌ مشکوک است! یا نمی‌توانیم هنگام بیماری از پزشک‌مان بخواهیم تا ما را از درستی و پاکی احوال شخصی‌اش مطمین کند، تا از تشخیص او در مورد بیماری‌‌مان اطمینان حاصل کنیم! اگر می‌بینیم کتاب‌های نان‌خورهای حقیر و بی‌سوادی با اسامی عبدالعظیم رضایی و عبدالرفیع حقیقت (که عناوین پرطمطراق دکتر و استاد را از سوی مشتی سخت پوست فسیل شده یدک می‌کشند)، در کلاس‌های دانشگاهی مطلقاً مورد اعتنا نیست، ربطی به احوال شخصی خوب یا بد آنان ندارد و ملاک قضاوت ما در این باره تنها و تنها محتوای آثار آنان است. بد نیست در این‌باره موردی را از یک فرد خاص برایتان نقل کنم. چندی پیش فایل سخنرانی سعید امامی معروف در سال 71 در دانشگاه همدان در سایت بازتاب منتشر شد. سعید امامی، معاون وزیر اطلاعات وقت (با آن چهره‌ منفی‌ای که از او پس از ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای ترسیم شده)، در سخنرانی خود به این ماجرا اشاره می‌کند که یکی از همکاران و زیر دستانش در همان ایام در یک سخنرانی به نقد دکتر سروش پرداخته بود و در جریان این نقد وارد حوزه احوال دکتر سروش شده و از رفتار نادرست سروش با همسر خود و اختیار همسر دوم و … انتقاد کرده بود. سعید امامی وقتی از این ماجرا باخبر می‌شود، آن سخنران را توبیخ می‌کند و از او می‌پرسد که شما چه حقی داشتید در نقد اندیشه و تفکر سروش از مسایل شخصی و احوال خصوصی او یاد کنید؟ مگر رفتار نادرست سروش با همسرش دلیل نادرستی تفکر اوست؟ پس اگر سروش با همسرش به خوبی رفتار می‌کرد، اندیشه و گفتار او معتبر و صحیح می‌شد؟ (و من در این جا می‌پرسم مگر بیان چنین استدلالی از زبان سعید امامی ظاهراً مجری قتل‌های زنجیره‌ای دلیلی بر نادرستی این استدلال است؟؟) می‌بینید جناب کارگر. سعید امامی چون شما نمی‌اندیشید، زیرا معتقد بود رفتار ناشایست سروش با همسرش را نمی‌توان دلیلی بر نادرستی اندیشه او دانست و تأکید بر چنین مواردی فقط برای تخریب و ترور شخصیت مناسب است که این کار هم پیشاپیش نشان دهنده ناتوانی منتقد از پاسخ گویی به یک اندیشه و تفکر است! یعنی دقیقاً همان کاری که دشمنان استاد پورپیرار انجام می‌دهند و چون نمی‌توانند مثلاً واقعیت ناتمام بودن تخت جمشید را رد کنند، دایماًً تکرار می‌کنند که پورپیرار توده‌ای است، جاسوس است، عرب است، ترک است، قاتل است و فلان است و بهمان و این یعنی همان سیاست ترور شخصیت در کنار سیاست بایکوت، که آشکارا بیانگر ناتوانی و درماندگی مطلق و ابدی مخالفان ایشان در رد مدخل‌های کتاب‌های تأملی در بنیان تاریخ ایران است.

 

از این‌ها گذشته، می‌توان فرض کرد که دعاوی مخالفان آقای پورپیرار کاملاً صحیح است، می‌توان فرض کرد که حق با دکتر پیروز مجتهدزاده و خیل همفکران اوست و به واقع کتاب‌های استاد پورپیرار برای حال و آینده جامعه ایران و تاریخ و فرهنگ آن بسیار خطرناک است. در این صورت می‌پرسیم پس وظیفه جامعه روشنفکری و دانشگاهی ما در برابر این خطرات چیست؟ مگر جز این است که اصحاب فرهنگ و طیف روشنفکران و اهل دانشگاه در هر کجای جهان ضامن و مسیول حفظ سلامت فکری جامعه و دفاع از پیشینه تاریخی و تمدنی کشور و ملت خود هستند؟ پس چرا اینان به جای پاسخ مثبت به دعوت آقای پورپیرار برای برگزاری یک نشست ملی در این خصوص پس از گذشت چند سال همچنان روی ترش می‌کنند، به سوراخ می‌خزند، ناسزا می‌گویند واتهام می‌زنند؟ و چرا در هر کجا به جای متخصصان تاریخ، غیر اهل تاریخ (نظیر شما آقای کارگر) را می‌بینیم که به مباحثه با ایشان مشغول‌ است؟ به راستی چرا در جای بحث پیرامون ناتمام بودن یا نبودن تخت جمشید که بنیان افسانه امپراتوری هخامنشیان و صدها مطلب مرتبط دیگر را زیر و رو می‌کند، بحث درباره شغل آقای پورپیرار و نسبت ایشان با حزب توده و ترک و عرب و … در جریان است؟ آیا هنگامی که سلامت جسمی یک جامعه در اثر مثلاً شیوع یک بیماری جدید به خطر می‌افتد، وزارت بهداشت و جامعه پزشکی کشور می‌توانند و مجازند به جای مطالعه برای شناخت این بیماری تازه و راه‌های درمان آن، به صحبت درباره احوال و گذشته کشوری که این بیماری از آن جا آمده بپردازند؟؟ و مثلاً بگویند در شأن ما نیست درباره بیماری‌ای که از افغانستان آمده، مطالعه کنیم؟؟ حال اگر اینان که می‌گویند کتاب‌های استاد پورپیرار خطرناک است، پس چرا به بررسی و رد آن نمی‌پردازند و در برابر دعوت به مباحثه، با بلاهت و درماندگی‌ای سوزناک ناله سر می‌دهند که در شأن ما نیست با پورپیرار مباحثه کنیم؟؟!! پس اگر جامعه دانشگاهی ما قادر نیست در برابر حمله به تاریخ و تمدن و پیشینه کشورش از آن دفاع کند، پس این جامعه دانشگاهی به چه درد می‌خورد و ما آن را برای کی و چی می‌خواهیم؟؟

 

حکایت طیف روشنفکران جامعه ما در برابر حقایق عرضه شده به زبان و قلم استاد پورپیرار، حکایت حال همان بوزینگانی است که طبق یکی از داستان‌های کتاب کلیله و دمنه در یک شب سرد زمستان به دور کرم شب‌تابی حلقه زده بودند و به تصور این که نور این کرم شعله آتش است، با فوت کردن بر آن تلاش می‌کردند آتشی بیفروزند و گرم شوند. در این میان، پرنده‌ای که شاهد کار عبث آن‌ها بود، سعی کرد آن‌ها را به حقیقت آگاه کند و لذا شروع به انذار آنان کرد که ای بوزینگان، این نوری که شما می‌بینید شعله آتش نیست، بلکه نور یک کرم شب‌تاب است. پرنده می‌گفت و بوزینگان به او توجهی نمی‌کردند. در این حین سنگ‌پشتی که شاهد تلاش پرنده بود، به او اندرز داد که ‌این‌ها را به حال خود رها کن، چون در مرتبه درک حقیقت قرار ندارند و تو با این کارت تنها سر خود را بر باد می‌دهی. پرنده به نصحیت سنگ‌پشت عمل نکرد و به تلاش خود که آن را لازم و موثر می‌دانست ادامه داد، تا این که سر‌آخر بوزینگان او را گرفتند و سرش را بر سنگ کوبیدند! جماعت باستان پرست ما هم که همچنان درباره امپراتوری هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان نطق می‌کنند و خشمگینانه‌تر از پیش بر طبل تو خالی عظمت ایران باستان می‌کوبند و بر کیسه‌های خالی گره‌های محکم‌تر می‌زنند، مصداق همان بوزینگانی هستند که در برابر اصرارهای آن پرنده لج‌بازانه بر شدت فوت خود می‌افزودند!! باستان پرستان ما هم هیچ هدفی در سر ندارند جز آن که سر استاد پورپیرار و من و هر مدافع حقیقت دیگری را از بیخ ببرند تا بتوانند آزادانه و با آرامش همچنان بر نور کرم شتاب ایران باستان فوت کنند تا از آن آتشی پر فروغ برخیزد!

 

آقای کارگر گرامی. من در این گفتار مجال و در اصل قصد نداشتم تا وارد گفت‌وگو پیرامون اجزاء مباحث تاریخ ایران بر اساس نوشته‌های استاد پورپیرار بشوم، زیرا چنین گفت‌وگوی مفصلی زمان و مکان دیگری را می‌طلبد و لذا کوشیدم با بررسی رفتار شناسی روشنفکران مسیول ایران و جهان در برابر یک نگاه تازه و تکلیف ساز، چرایی و چگونگی ماهیت واقعی آنان را نشان دهم تا بدانیم که وظیفه و مسیولیت واقعی ما تا چه اندازه خطیر و سنگین است و با چه بوزینگانی در لباس اندیشمندان سر و کار داریم. اینک مجموعه چند هزار صفحه‌ای نوشته‌های یک محقق مستقل، میلیون‌ها میلیون صفحه نوشته در باب تاریخ و ادبیات و تمدن ایران و شرق میانه و تا حدی جهان را بر باد داده و بی‌اعتبار کرده است؛ کوشش چند قرنی و مداوم و مافوق تصور یهود در باب تحریف حقایق تاریخ منطقه و جهان به قصد پنهان نگه داشتن نسل کشی پوریم، و صرف میلیون‌ها میلیون پول در این راه از سوی یهودیان و دسایس بی‌شمار آن‌ها را به آب شسته است؛ هر مدخلی از این مجموعه و مثلاً مدخل شاهنامه فردوسی با حاصل عمر تمامی شاهنامه شناسان پرآوازه و متخصص جهان برابری می‌‌کند و اگر حاصل زندگی علمی تمامی این استادان را روی هم بریزیم، تا به بلندای مچ پای استاد پورپیرار هم نمی‌رسد؛ مورخی شجاع و جسور با نیروی ایمان در برابر اقیانوسی از دشمنی و کینه از سوی مدعیان سینه چاک آزادی بیان دست تنهایی مبارزه می‌کند؛ هر روز خیل جوانان جویای حقیقت جذب این اندیشه‌ها می‌شوند و هر کدام ولو با صرف خون جگر هم که شده روزنه‌ای تازه برای توسعه و اثبات بیش از پیش این حقایق می‌گشایند؛ در جای تلاش‌های جوانان هشت سال پیش نظیر من و امثال من، امروز جوانانی چون مجتبی غفوری (کارگردان فیلم تختگاه هیچ‌کس) و یارانش با توانایی‌های دیگر به میدان آمده‌اند؛ پی‌های وحدت دوباره شرق میانه در حال ریخته شدن است و استاد ناصر پورپیرار که عمر خود را همواره در مقام یک ناشر و مولف خوب و فرهیخته و متعهد به فرهنگ و آزادی بشر از قید دروغ سپری کرده‌اند، روز به روز استوارتر و روشنگرتر به راه خویش ادامه می‌دهند و ونگ ونگ جاهلان قرون وسطایی زمان ما برای ایشان و یاران‌شان بس شیرین و دلنواز جلوه می‌کند. شاد و موفق باشید. عارف گلسرخی _ شمیران _ تیرماه 1386

 

+ سه‌شنبه 9 امرداد ،1386 – عارف گل سرخی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ضروری مشخص شده‌اند.