کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه 3
پیرمردی به دیدار آمده بود، آراسته و در سیما و گریم عارفان، با سبیلی فرا انبوه و آویخته، که بر طنین صدای اش می افزود و حرکت لب های اش را در…
پیرمردی به دیدار آمده بود، آراسته و در سیما و گریم عارفان، با سبیلی فرا انبوه و آویخته، که بر طنین صدای اش می افزود و حرکت لب های اش را در…
به مدد الهی، بار بزرگی از خس و خاشاک یهود انباشته را، از مسیر عبور تمدن جهان و به ویژه در شرق میانه برچیدم و با گذر از طبقات مختلف دور…
سرباز نگهبانی را تحویل داد، اسلحه ی سازمانی زمان جنگ اش را به دوش انداخت، از خاکریز پل پایین آمد و یکراست به سمت رودخانه رفت. تمام دو ساعت بعد از ظهر…
شادمانه و با لذتی غریب، همچنان که دست ها را همانند شاهدی برای حوادث، به فرم های گوناگون تکان می داد، برایم خاطره ای را با آوایی پر تمسخر گفت که چون…
آقا نمی دانی چه زمینیه! از خلقت آدم تا حالا علفچر گله ها بوده، همین طور هی گوسفند و بز، روی این زمین چریده و همین جا هم پشکل انداختن. ده سانت…
این برف معدن را تعطیل خواهد کرد. دفتر کمپ را می بندم و به زنجان می روم. دیگر باید آب ها از آسیاب افتاده باشد. پیش از این که از پا بیفتم،…
دو روز و دو شب است که می رانم. به کردستان رفتم، آذربایجان را دور زدم و بالاخره سرازیر شدم به گیلان. از کنار دریا، شهرها را یکی یکی گذشته ام و…
… روح من آقا، در نخستین روزهای ورودم به سربازخانه، به نفرتی خشن آلوده شد. تمام آن چه در اطراف ام می گذشت چنان بی معنی، ابلهانه و توأم با مفاهیم تازه…
سرانجام، برف با دانه های درشت، از میان ابر خاکستری فرو بارید و مثل نشانه ای از خورشید آن سوی ابرها، کمی هوا را روشن تر کرد. کوله پشتی ها را زمین…
زمانی که این ماجرا را بازمی گفت، زمزمه ی صدای خواب آورش، همانند اشعار لالایی، آرزومند، پراغراق و سرشار از شیفتگی بود: از ظهر اثاثیه را جا به جا می کردم. کوبیدن…