ناریا

هموطن

سرباز نگهبانی را تحویل داد، اسلحه ی سازمانی زمان جنگ اش را به دوش انداخت، از خاکریز پل پایین آمد و یکراست به سمت رودخانه رفت. تمام دو ساعت بعد از ظهر…

ادامه مطلب

وظیفه شناس

شادمانه و با لذتی غریب، همچنان که دست ها را همانند شاهدی برای حوادث، به فرم های گوناگون تکان می داد، برایم خاطره ای را با آوایی پر تمسخر گفت که چون…

ادامه مطلب

فئودال کوچکٍ کوچکٍ کوچک

آقا نمی دانی چه زمینیه! از خلقت آدم تا حالا علفچر گله ها بوده، همین طور هی گوسفند و بز، روی این زمین چریده و همین جا هم پشکل انداختن. ده سانت…

ادامه مطلب

هزار اتفاق می افتد

این برف معدن را تعطیل خواهد کرد. دفتر کمپ را می بندم و به زنجان می روم. دیگر باید آب ها از آسیاب افتاده باشد. پیش از این که از پا بیفتم،…

ادامه مطلب

ماخولیای عشق…

دو روز و دو شب است که می رانم. به کردستان رفتم، آذربایجان را دور زدم و بالاخره سرازیر شدم به گیلان. از کنار دریا، شهرها را یکی یکی گذشته ام و…

ادامه مطلب

نوبت

… روح من آقا، در نخستین روزهای ورودم به سربازخانه، به نفرتی خشن آلوده شد. تمام آن چه در اطراف ام می گذشت چنان بی معنی، ابلهانه و توأم با مفاهیم تازه…

ادامه مطلب

جانور

سرانجام، برف با دانه های درشت، از میان ابر خاکستری فرو بارید و مثل نشانه ای از خورشید آن سوی ابرها، کمی هوا را روشن تر کرد. کوله پشتی ها را زمین…

ادامه مطلب

کوتاه ترین عشق

زمانی که این ماجرا را بازمی گفت، زمزمه ی صدای خواب آورش، همانند اشعار لالایی، آرزومند، پراغراق و سرشار از شیفتگی بود: از ظهر اثاثیه را جا به جا می کردم. کوبیدن…

ادامه مطلب