تلافی
کودک، که کمی بیش از سه سال داشت، مثل دنباله ای، گوشه ی چادر گل دار مادر را چسبیده، با پاهای کوچک فرزش، قدم های ریزدانه ی سر به هوا برمی داشت…
کودک، که کمی بیش از سه سال داشت، مثل دنباله ای، گوشه ی چادر گل دار مادر را چسبیده، با پاهای کوچک فرزش، قدم های ریزدانه ی سر به هوا برمی داشت…
از آن زندگی نیمه اشرافی، که ولنگاری و سرسپردگی به عشق های زودگذر و پرهزینه آن را بر باد داد، باقی مانده بود: ظاهری آراسته، سیمایی جذاب، یک عنوان فرهنگی، آداب دانی…
مرد یک بار از زیبایی زن از دست رفته اش گفته بود و این که پس از او هرگز به زندگی معمول عادت نکرده است. زن بلافاصله پرسید: _ عکس اش را…
«خله» ناگهان در محله ی ما ظاهر شد. باریک و بلند، با کله ای چون دوک، که مشتی موی سفید کم پشت و آشفته بر آن پراکنده بود. دو سه باری سراسر…